مثال :
خلق ز هر سو نهاده رو بدر او * راه ز انبوه گشته چون ره بازار .
فرخى .
مثل رباب .
ديگران از او در خوشى و خود در رنج بودن .
جز بنده كه در ترانهء مدحت * دارد صفت رباب رامشگر
كرده بنوا و برگ مجلس را * و او بر رگ جان همى خورد نشتر .
اخسيكتى .
رجوع به : مثل دف سور ، شود .
مثل رخش .
اسبى خوب . مردى بلندبالا و فراخسينه .
مثل رستم .
قوى . بلندبالا و تنومند . مثال :
تا به مردى گشتهاى چون رستم دستان مثل * در جهان بهر تو هرجا داستانى ديگر است .
عبد الواسع جبلى .
كوه پر از برف زير ابر قويدست * ديو سفيد است زير رستم دستان .
قاآنى .
گلشن و گل روضه و بستان بهم * سرو چمن رستم و دستان بهم .
خواجو .
مثل رستم در حمام صورتى بىمعنى .
نظير : شير علم . شير شادروان . پيل گرمابه .
مثل رستم يكدست .
مثل رسن تاب . مثل رسنگر
. ناروزبه . با ترقى معكوس . مثال :
خدايگا نااميد داشت بنده رهى * كه از ثناى تو بر سروران شود سرور
ببارگاه تو هر روز بيشتر گردد * كنون برسم رسن تاب ميرود پستر .
انورى .
چون رسن گربه پس آيد همه رفتار مرا * به سغر مانم كو باز پس اندازد تير . « 1 » .
ابو شكور .
ميوهات بايد كه شيرينتر شود * چون رسن تابان نه واپستر رود .
مولوى .
از كار عدوت چون روا گردد * تعليم توان ستد رسن تابى .
انورى .
براى آز و براى نياز هر روزى * بسان مرد رسن تاب باز پس سفرم .
سنائى .
نظير : مثل شتر پس مىشاشد . و رجوع به : مثل شاگرد رسن تاب ، شود .
مثل رطب .
توتى درشت و آبدار .
مثل رعد .
سخت غران .
مثل رقاصها .
سبك . با لباسى كوتاه . با زلفى نه برسم پيراسته .
مثل رنگ ماشطه يا مشاطه .
ناپايدار . مثال :
علم كان نبود ز هو بيواسطه * آن نبايد همچو رنگ ماشطه .
مولوى .
مثل روباه .
گربز و محتال . مثال :
از آنكه حيله يكى از خصال روباه است * گه شكار سياست چو شير بىحيلى .
اديب صابر .
هامش
( 1 ) كذا فى فرهنگ سرورى . اگر براى سغر شاهد همين باشد بنده گمان ميكنم اصل شعر اينطور بوده :به شتر مانم كو باز پساندازد ميز .رجوع به : مثل شتر ، شود .