تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1439

مساهمون:

ص١٤٣٩
مثال :
خلق ز هر سو نهاده رو بدر او * راه ز انبوه گشته چون ره بازار .
فرخى .

مثل رباب .

ديگران از او در خوشى و خود در رنج بودن .
جز بنده كه در ترانهء مدحت * دارد صفت رباب رامشگر كرده بنوا و برگ مجلس را * و او بر رگ جان همى خورد نشتر .
اخسيكتى . رجوع به : مثل دف سور ، شود .

مثل رخش .

اسبى خوب . مردى بلندبالا و فراخ‌سينه .

مثل رستم .

قوى . بلندبالا و تنومند . مثال :
تا به مردى گشته‌اى چون رستم دستان مثل * در جهان بهر تو هرجا داستانى ديگر است .
عبد الواسع جبلى .
كوه پر از برف زير ابر قويدست * ديو سفيد است زير رستم دستان .
قاآنى .
گلشن و گل روضه و بستان بهم * سرو چمن رستم و دستان بهم .
خواجو .

مثل رستم در حمام صورتى بىمعنى .

نظير : شير علم . شير شادروان . پيل گرمابه .

مثل رستم يكدست .

مثل رسن تاب . مثل رسن‌گر

. ناروزبه . با ترقى معكوس . مثال :
خدايگا نااميد داشت بنده رهى * كه از ثناى تو بر سروران شود سرور ببارگاه تو هر روز بيشتر گردد * كنون برسم رسن تاب ميرود پستر .
انورى .
چون رسن گربه پس آيد همه رفتار مرا * به سغر مانم كو باز پس اندازد تير . « 1 » .
ابو شكور .
ميوه‌ات بايد كه شيرين‌تر شود * چون رسن تابان نه واپس‌تر رود .
مولوى .
از كار عدوت چون روا گردد * تعليم توان ستد رسن تابى .
انورى .
براى آز و براى نياز هر روزى * بسان مرد رسن تاب باز پس سفرم .
سنائى . نظير : مثل شتر پس مىشاشد . و رجوع به : مثل شاگرد رسن تاب ، شود .

مثل رطب .

توتى درشت و آبدار .

مثل رعد .

سخت غران .

مثل رقاصها .

سبك . با لباسى كوتاه . با زلفى نه برسم پيراسته .

مثل رنگ ماشطه يا مشاطه .

ناپايدار . مثال :
علم كان نبود ز هو بيواسطه * آن نبايد همچو رنگ ماشطه .
مولوى .

مثل روباه .

گربز و محتال . مثال :
از آنكه حيله يكى از خصال روباه است * گه شكار سياست چو شير بىحيلى .
اديب صابر .
هامش
( 1 ) كذا فى فرهنگ سرورى . اگر براى سغر شاهد همين باشد بنده گمان ميكنم اصل شعر اين‌طور بوده :به شتر مانم كو باز پس‌اندازد ميز .رجوع به : مثل شتر ، شود .