وان نار بكردار يكى حقهء ساده * بيجاده همه رنگ بدان حقه بداده
لختى گهر سرخ در آن حقه نهاده * لختى شطب زرد بر آن روى فتاده
بر سرش يكى غاليه دانى بگشاده * و آكنده در آن غاليه دان سونش دينار .
منوچهرى .
وان قطره باران كه برافتد به گل زرد * كوئى كه چكيده است گل زرد بدينار .
منوچهرى .
امروز همى بينمتان بار گرفته * وز بار گران جرم تن ادبار گرفته
رخسار كتانگونهء دينارگرفته * زهدانكتان بچهء بسيار گرفته
آورد شكم پيش وز گونه شده رخسار .
منوچهرى .
ز بيم تيغ تو آن را كه دشمن دار تو باشد * همهساله دو رخ بر گونهء دينار تو باشد .
فرخى .
مثل ديو .
با جثهء كلان .
مثل ديوار .
ساكت . بىجنبش .
مثل ديوار گوشتى .
حاجب ماوراء .
مثل ديوان بلخ .
مثال .
اين مگر آن حكم باشكونهء بلخ است * آرى بلخ است روستاى سياهان .
خاقانى .
رجوع به : حكم سدوم . شود .
مثل ديو از آهن گريختن .
ز دست طبع و زبانت چنان گريزد بخل * كه ديو از آهن و لا حول و لفظ استغفار .
ازرقى .
مثل ديو از قل اعوذ گريختن .
مثال .
گريزنده گشته است بخل از كفش * كفش قل اعوذ است و بخل اهرمن .
فرخى .
مثل ديو از لا حول گريختن .
مثال :
ز توقيع همايون تو گردد * چو از لا حول ديو فتنه مدحور .
ابو الفرج رونى .
بدخواه لعين را بود از هيبت نامت * قهرى كه ز لا حول بود ديو لعين را .
معزى .
ز دست و طبع و زبانت چنان گريزد بخل * كه ديو از آهن و لا حول و لفظ استغفار .
ازرقى .
مثل ديو سفيد .
بلندبالا و فربه و سفيد .
مثل ذره سرگردان .
چون بديدم آفتاب روى او * بر مثال ذره سرگردان شدم .
عطار .
اندر هواى رويتو اى آفتاب حسن * تا كى زنم چو ذرهء سرگشته دست و پاى .
عطار .
مثل ذغال .
سياه : ابرى تيره ، رنگ چهرهاى بسياهى گراييده از اثر توجه خون .
مثل راه بازار .
پرآمد شد .