مثل دود .
سريع و تند . زود صرف شده .
مثال :
چو زينگونه بسيار زارى نمود * سپه را برانگيخت مانند دود .
فردوسى .
هماندم باز را فرمود هان زود * برو چون آتش و باز آى چون دود .
از بلبلنامهء عطار .
مثل دودهء مركب .
« 1 » بسيار سياهشده .
مثل دوستى خاله خرسه .
رجوع به : دوستى خاله خرسه ، شود .
مثل دو طفلان مسلم .
غريب ، مظلوم .
مثل دوك .
لاغر .
مثال :
يكى را حكايت كنند از ملوك * كه بيمارى رشته كردش چو دوك .
سعدى .
مثل دوك سياه .
از لاغرى سياه شده .
مثل دهاتيها .
بىادب . لقمهء بزرگ بردارنده . جامهء زرد ، سبز يا سرخ تند پوشيده .
مثل دهان ناخوشها .
تلخ . بدمزه .
مثال :
مزهاى در مذاق وقت نماند * دهر گوئى دهان بيمار است .
مثل ديباى شوشتر .
مثال :
پيراهنست كوى ز ديباى شوشتر * كز نيل ابره استش و از عاج آستر .
منوچهرى .
ششتر چو رخ تو نديد ديباى * عسگر چو لب تو نديد شكر
با دو رخ و با دو لب تو ما را * ايوان همه چون ششتر است و عسكر .
قطران .
مثل ديگ .
ظرفى سياه .
مثل ديگ بر آتش .
جوشان ، خروشان . مثال :
چو ديگى بر سر آتش به جوش است * نمىخسبد مدام اندر خروش است .
از بلبلنامهء عطار .
مثل ديلاغ .
قامتى بلند و لاغر . ديلاغ كلمهء تركى است و گويا بمعنى شتر ماده باشد .
مثل دينار .
زرد .
گر خبر از درد من نيست ترا درنگر * تا به تو گويد درست روى چو دينار من .
اوحدى .
هامش
( 1 ) كلمهء دودهء مركب بىهيچ شبهه اصل كلمهء مركب بمعنى مداد و سياهى و ز گالاب و نفس است .
در قديم آن را دوده ميگفتهاند چه آن را از دوده و خوال مىگرفتهاند چنان كه سعدى فرمايد :آتش به نى قلم درافتاد * وين دوده كه ميرود دخان است .و سپس كه آن را كاملتر كردهاند و مثلا با زاج و نبات و غيره آميختهاند دودهء مركب ناميدهاند و بكثرت استعمال دوده را حذف كرده و مركب اسم دادهاند و همين تعبير مثلى نيز مؤيد اين دعويست .