مثل دستگاه كفشگران .
بسيار پريشان . مثال : خطى چون دستگاه كفشگران پريشان عبارتى چون هذيان محموم نامفهوم . از نفثة المصدور زيدرى . نظير : مثل بنگه لولى .
مثل دسته جارو .
سبلتى بزرگ و آويخته .
مثل دستهء گل .
كودكى پاكيزه .
مثل دستهء هاون .
بتوبيخ ، بچه در قنداق و بغل . نظير : مثل دست خر .
مثل دف تر .
بىآواز .
مثال :
دفتر بيمدح تو دف تر است * در طرب نارد كسى را دف تر .
سوزنى .
اى دفتر شعر پدرت آنكه بهر بيت * راوى ز فروخواندن او چون دف تر ماند .
سوزنى .
مثل دف سور .
بىگناهى مأخوذ و معاقب .
مثال :
نصيب من همه رنج و جهان پر از شادى * تبارك اللّه گوئى مگر دف صورم .
رضى الدين .
مثل دلق صوفيان .
ريشريش .
ز صدمت فلك پير كو مريد شه است * شوند خصمان چون دلق صوفيان افكار .
اخسيكتى .
مثل دلو حاج ميرزا آقاسى .
يكى در درون و يكى بيرون .
مثل دمامه .
دخترى خوشبيان كه گاه تكلم دستها را به اشاره حركت دهد .
مثل دم سگ .
گج .
زعم من است كاسمان سجدهء بيدلان كند * زان چو دم سگان بود پشت دو تاى آسمان .
خاقانى .
از جور اين سپهر كه كژ چون دم سگ است * چون سگ فغان زار سحرگه برآوريد .
خاقانى .
مثل دم كژدم .
پرگره . مثال :
همچو دم كژدم است كار جهان پرگره .
خاقانى .
مثل دم مار .
نانى تلخ . نظير : مثل گنهگنه . مثل ترياك :
مثل دنبه .
نرم . سفيد . چون پشت دست ، شكم ، يا نانى بائت .
مثل دندان فيل .
دندانى بزرگ .
مثل دندان گراز .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل دو اسب كالسكه .
همراه . شبيه .
مثل دوال بر آتش .
بيجان . مثال :
زنجير عشق گاه جنون از تف دلم * پيچد به خود چنان كه بر آتش نهى دوال .
ولى دشت بياضى .
مثل دوال پا .
خود را به ديگرى پيچنده .
مثل دو بادام در پوستى .
نهايت صديق . تنگ در آغوش يكديگر .