چون دايره سرگردان چون نقطه قدم محكم * صد دايره عرشآسا در نقطهء جان مانده .
عطار .
مثل دايره .
قماشى با آهار زياد ، كلمهء دايره به گمان من لحنى در دو رويه است .
مثل دبه .
سياه پر باد .
چندانكه بشوئى همه دل قار چو دبه * چندانكه بجوئى همه تن ريش چو مكنس .
اخسيكتى .
عالمى پرشور و فرياد آمده است * جمله همچون دبه پرباد آمده است .
عطار .
مثل دبهء روغن چراغ .
بسيار شوخگن .
مثل دختر كور .
نهايت محجوب و شرمگن .
مثل دده سياه .
با لبى سطبر . زنى يا مردى هميشه ژكان و دنان .
مثل دده مطبخى . چركين . شوخگن .
مثل در . دندانى سفيد . يخى صافى و روشن
. سخنى نغز . مثال :
لاف از سخن چو در توان زد * كان خشت بود كه پرتوان زد .
نظامى .
مثل درخت .
پافشارنده و ثابت .
مثال :
همان كوهبان تيزآهنگ نيز * ستادند در كينهگاه ستيز
نكردند سستى در آن كار سخت * فشردند در سنگ پا چون درخت .
امير خسرو دهلوى .
مثل دردى بجام .
بجاى مانده .
جسم ضخمى داشت كس او را نبرد * ماند در مسجد چو اندر جام درد .
مولوى .
مثل در شاهوار .
دندانهائى سخت سپيد و به اندازه . الفاظى گزيده .
خسروا نظمم كه وصف بحر جود دست تست * در خوشابى و طراوت چون در شهوار باد .
كاتبى .
مثل دريا .
پهناور . جوشان ، خروشان . مثال :
دل خواجه است كه هرگز نگرايد بدرم * دل خواجه نه دلستى كه همانا درياست .
فرخى .
آب رخ مرد ز دريادليست * حاصل درويش ز بيحاصليست .
خواجو .
خجسته درگه محمود ز اولى درياست * چگونه دريا كانرا كرانه پيدا نيست .
فردوسى .
دريادل و آفتابرايم * فرق فلك است زير پايم .
امير حسينى .
مثل دست چنار .
تهى .
قصه كوته شنو ز سيم و ز زر * كف تهى ماندهام چو دست چنار .
ولى دشت بياضى .
مثل دست خر .
به طنز ، بچهء قنداقى در بغل . نظير : مثل دستهء هاون .
مثل دست سوخته داشتن .
نهايت رعايت و نواخت كردن .
ما را چو دست سوخته ميداشتى بعدل * در پاى ظلم سوخته جان چون گذاشتى .
خاقانى .
من كه چو دست سوخته دارمت از چه هر زمان * از سگ پاى سوخته حال دلم كنى بتر .
مجير بيلقانى .