مثال :
پيش عدو خوار ذو الفقار خداوند * شخص عدو روز گير و دار خيار است .
ناصر خسرو .
مثل خياطهء ابريشم .
رشتهء باريك . لبى نازك .
مثل خيزران بر خود پيچيدن .
مثال :
همى لرزد به خود بر بيد گوئى برگ بيدستى * همى پيچد به خود بر رمح گوئى خيزران آمد .
كمال اسمعيل
مسكين ضعيفه والدهء گنده پير من * بر خود همى بپيچد از اين غم چو خيزران .
وطواط .
مثل خيك .
باورم . باآماس . شكمى بزرگ .
مثل خيك نفط .
شكمى كلان و سياه .
مثل خيل زنبور .
به جماعت به طرفى حمله برده .
تيغداران قضا با تيرهاى آبدار * بر سر اعداى تو چون خيل زنبور آمده .
لامعى .
مثل خيمه .
چارقدى بزرگ .
مثل داغ گازر .
نرفتنى . محو نشدنى .
آلايش خون لشكر چين * با فيض سحاب سيل گستر
از چشمهء تيغ بندگانش * هرگز نرود چو داغ گازر .
سيف اسفرنگ .
چشمهء مهر تو داغى است كه هرگز نرود * از دلسوختگان همچو خط قصاران .
سيف اسفرنگ .
بر دل من نشان غم مانده چو داغ گازران * تا تو ز نيل رنگرز بر گل تر نشانگرى .
خاقانى .
مثل دال .
بخم . دوتا . كوژ مثال :
ماهى كه قاف تا قاف از عكس اوست روشن * چون روى تو بديده پشتى چو دال كرده .
عطار .
ميران بر او همچو الف راست برآيند * گردند ز بس خدمت از كوژتر از دال .
فرخى .
ز قهر او شده كوه گران چو حلقهء ميم * ز خدمتش شده پشت فلك چو قامت دال .
سنائى .
كسى كه با تو دلش چون الف نباشد راست * ز هيبت تو شود قامتش خميده چو دال .
معزى .
كاين فلك منحنى سالخورد * قد الفوار مرا دال كرد .
خواجو .
مثل دانه بر تابه .
ناشكيبا ، بىقرار . مثال : چون دانه بر تابه مضطرب مىباشد . مرزباننامه .
بسان دانه بر تابه فشانده * به راه دلبرش ديده بمانده .
ويس و رامين .
بسان دانهاى بر تابه بىرام * بمانده چشم بر راه دل آرام .
ويس و رامين .
مثل دايره .
بىپا و سر . سرگردان .
كارم از دست شد و كار مرا * نيست چون دايره پائى و سرى .
عطار .
چون دايره بىپا و سرم زانكه تو دارى * بر دايره ماهرخ از نقطه دهانى .
عطار .