تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1433

مساهمون:

ص١٤٣٣

مثل خواب به ياد آمدن .

بسيار مبهم چيزى را بخاطر داشتن .

مثل خوارزميان .

شكم‌خواره . مثال : صوفىوار لبيك اجابت را جملگى لب و دندان شدند و خوارزمىوار لقمهء دعوترا همگى معده و دهان . مقامات حميدى .
خاصيت هندوان دارد هنگام خفت * عادت خوارزميان گاه شراب و طعام .
لامعى . در هر ناحيتى و ولايتى چيزى بود بدان ناحيت و ولايت منسوب . گويند : حكماى يونان . و زرگران شهر حران و جولاهگان يمن . و دبيران سواد بغداد . كاغذيان سمرقند . صباغان سجستان . عياران طوس . گربزان مرو . ( پاكزيران مرو ؟ ) . مليح صورتان بخارا . زيركان و نقاشان چين . تيراندازان ترك . و دهاة بلخ . اصحاب ناموس غزنين . جادوان و مشعبدان هند . و ضعفاى كرمان . و اكراد فارس . و تركمانان حدود قونيه و انگوريه از طرف روم . و صوفيان دينور . و دزدان و متواريان نواحى رى . و طعام‌خورندگان و پارسايان خوارزم . و ادباى بيهق . و غرض ازين نسبتها آن بود كه در هيچ موضع ديگر مثل اين چيزها كه ياد كرده آمد نبود مگر درين نواحى و ولايات . تاريخ بيهق . در خوارزم گرما و سرما مفرط بود و قولنج و جوع كلبى . تاريخ بيهق .

مثل خواهر .

مهربان .

مثل خوشهء انگور .

بعض شعر ازلف را به خوشهء انگور تشبيه كنند و متخذ از تشبيهات شعراى عرب است ليكن اين تشبيه در فارسى ناپسنديده است . مثال :
كشيد زلف گره‌گير در ميان دو لب * چو خوشهء عنب اندر ميانهء عناب .
امير معزى .
شير بارد هميشه ديدهء من * از غم آن دو خوشهء انگور .
قطران .

مثل خوك .

بىادب . خشمگين .

مثل خون .

هندوانهء سرخ . چشم مردى خشمناك يا سياه مست .

مثل خون سياوش سالى يك بار به جوش مىآيد .

رجوع به : خون سياوش . . . ، شود .

مثل خون كبوتر .

سرخ . لعلگون . مثال :
لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پر پرستو .
سعدى .
بتى دارم از ماه گردون نكوتر * دو زلفش سيه‌لب چو خون كبوتر .

مثل خون ناحق .

بىمقدمه بمطالبهء چيزى برخيزنده .

مثل خون و برف .

رخسار يا بدنى سرخ و سفيد . مثال :
هميدون نار و آذرگون و گلگون * برخ چون برف و به روى ريخته خون .
ويس و رامين .

مثل خيار .

انگشتانى دراز و فربى .

مثل خيار ( يا ) مثل خيار تر به دو نيم كردن .