مثل خواب به ياد آمدن .
بسيار مبهم چيزى را بخاطر داشتن .
مثل خوارزميان .
شكمخواره . مثال : صوفىوار لبيك اجابت را جملگى لب و دندان شدند و خوارزمىوار لقمهء دعوترا همگى معده و دهان . مقامات حميدى .
خاصيت هندوان دارد هنگام خفت * عادت خوارزميان گاه شراب و طعام .
لامعى .
در هر ناحيتى و ولايتى چيزى بود بدان ناحيت و ولايت منسوب . گويند : حكماى يونان . و زرگران شهر حران و جولاهگان يمن . و دبيران سواد بغداد . كاغذيان سمرقند . صباغان سجستان .
عياران طوس . گربزان مرو . ( پاكزيران مرو ؟ ) . مليح صورتان بخارا . زيركان و نقاشان چين .
تيراندازان ترك . و دهاة بلخ . اصحاب ناموس غزنين . جادوان و مشعبدان هند . و ضعفاى كرمان .
و اكراد فارس . و تركمانان حدود قونيه و انگوريه از طرف روم . و صوفيان دينور . و دزدان و متواريان نواحى رى . و طعامخورندگان و پارسايان خوارزم . و ادباى بيهق . و غرض ازين نسبتها آن بود كه در هيچ موضع ديگر مثل اين چيزها كه ياد كرده آمد نبود مگر درين نواحى و ولايات .
تاريخ بيهق . در خوارزم گرما و سرما مفرط بود و قولنج و جوع كلبى . تاريخ بيهق .
مثل خواهر .
مهربان .
مثل خوشهء انگور .
بعض شعر ازلف را به خوشهء انگور تشبيه كنند و متخذ از تشبيهات شعراى عرب است ليكن اين تشبيه در فارسى ناپسنديده است . مثال :
كشيد زلف گرهگير در ميان دو لب * چو خوشهء عنب اندر ميانهء عناب .
امير معزى .
شير بارد هميشه ديدهء من * از غم آن دو خوشهء انگور .
قطران .
مثل خوك .
بىادب . خشمگين .
مثل خون .
هندوانهء سرخ . چشم مردى خشمناك يا سياه مست .
مثل خون سياوش سالى يك بار به جوش مىآيد .
رجوع به : خون سياوش . . . ، شود .
مثل خون كبوتر .
سرخ . لعلگون .
مثال :
لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پر پرستو .
سعدى .
بتى دارم از ماه گردون نكوتر * دو زلفش سيهلب چو خون كبوتر .
مثل خون ناحق .
بىمقدمه بمطالبهء چيزى برخيزنده .
مثل خون و برف .
رخسار يا بدنى سرخ و سفيد .
مثال :
هميدون نار و آذرگون و گلگون * برخ چون برف و به روى ريخته خون .
ويس و رامين .
مثل خيار .
انگشتانى دراز و فربى .