مثل خشخاش .
ريزريز . با جزائى بسيار خرد بخش شده .
خصم چون نهراسد از نوك سرير كلك تو * گرددش خرد استخوان در تن چو تخم كوكنار .
برگرفت آن آسيا سنگ و بزد * بر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگ روى خفته را خشخاش كرد * وين مثل بر جمله عالم فاش كرد
مهر ابله مهر خرس آمد يقين * كين او مهر است و مهر اوست كين .
مولوى .
مثل خط ترسا .
كجرو . مثال :
فلك كجروتر است از خط ترسا * مرا دارد مسلسل راهبآسا .
خاقانى .
به تو كج رود هركه چون خط ترسا * بسوزاد قلبش چو قنديل راهب .
قاآنى .
مثل خط جن .
خطى بد .
مثل خط مسطر .
راست . مثال : كار ظفر راست كن چون خط مسطر بتيغ . مجير بيلقانى .
مثل خط مير .
خط يا هر چيز خوب . نظير : مثل نگار . مثل زر .
مثل خلال .
نحيف . باريك . مثال :
نعمت وصلت ار شبى روزى من كند فلك * باز رهانم از هوس اين تن چون خلال را .
فلكى .
مثل خمره .
شكمى بزرگ .
مثل خمره اتوكشى .
سرى بزرگ و بدشكل .
مثل خم عيسى .
حضرت عيسى عليه السلام در بدايت حال صباغى كردى و يك خم بود كه هر جامه را در آن زدى هر رنگى كه خواستى بيرون آوردى . نقل از حواشى مثنوى . تمثل :
او ز يك رنگى عيسى بو نداشت * وز مزاج خم عيسى خو نداشت .
مولوى .
عيسيم رنگ بمعجز سازم * بقم و نيل بدكان چكنم .
خاقانى .
عيسى از معجزه برسازد رنگ * او چه محتاج به نيل و بقم است .
خاقانى .
رنگ خم عيسى است بادهء گلرنگفام * اشك تر مريم است نالهء درمام ( ؟ ) صبح .
خاقانى .
مسيح رنگرز زين نيل گردان * بسوزن مىكند نام تو بر جان .
اسرارنامه .
اشاره :
همت و آنگه ز غير برگ و نوا خواستن * عيسى و آنگه بوام نيل و بتم داشتن .
خاقانى .
تا خم يكرنگى عيسى ما * بشكند نرخ خم صد رنگ را .
مولوى .
مثل خنجر .
جوابى سخت . گفتارى نافذ . مژگانى تيز .
مثل خندهء برق .
كوتاه . بىدوام .
دردا كه ز عمر آنچه خوش بود گذشت * دورى كه دلى در او بياسود گذشت
ايام جوانى كه بهارى خوش بود * چون خندهء برق و عهد گل زود گذشت .
سيف اسفرنك