مثل خر زخمى .
با ريش و جراحتى بسيار .
مثل خرس .
فربه . پرخوار . مثال :
نازنده همچو يوز و شكمبنده همچو خرس * درنده همچو گرگ و رباينده چون كلاب .
مسعود سعد .
مثل خرس تيرخورده .
بسيار خشمگين .
مثل خرس خونسار .
ناتراشيده ، بىادب ، ناهنجار . فربه .
مثل خر كه در پالان گر بيند .
مثال :
شرف الدين چو خران برد ترا پالان پيش * كينه ميجوئى از وى چو خر از پالانگر .
سوزنى .
اشاره :
نمايند هر شب خران را بخواب * كه پالانگران را ببرده است آب .
سلمان ساوجى .
گويند گرفت يار تو يار دگر * از رشك همى گويند اى جان پدر
جانا تو بگفتگوى ايشان منگر * خر خود بيند كه غرقه شد پالانگر ( ؟ )
فرخى .
مثل خرگوش .
گاهى ماده گاهى نر .
گر ز مردى دم زنم اى شير مردان مشنويد * ز آنكه چون خرگوش گاهى ماده و گاهى نرم .
خاقانى .
نظير : مثل غليواج . مثل زغن .
مثل خرما .
دانههاى توت درشت و شاداب .
مثل خرمن .
گيسوانى انبوه و دراز .
مثل خر ميان ده .
انكه همه كس بىمزدى كار خود به دو رجوع كند : نظير : اتخذوه حمار الحاجات .
مثل خروس .
كثير الشهوه .
مثل خروس بىمحل .
آنكه سخن نه بجاى گويد و خواهش نه بوقت كند .
مثل خروس جنگى .
هنگاميكه جو ، غوغاطلب .
مثل خريكه بنعلبند بيند .
با نظرى خشمگين .
مثل خزاد كن .
بسيار نرم و خوش . مثال :
روز خوش مى خور و شب خوش ببر اندر كش * دلبر از خوشى و نرمى چو خزاد كن
فرخى .
مثل خس بر سر ( يا ) به روى آمدن .
كويت از اشكم چو دريا گشت و ميترسم از آنك * بر سر آيند اين رقيبان سبكسارت چو خس .
اوحدى .
مثل خسرو و شيرين .
مثال :
ذكاو ذهن تو در سبق وامق و عذرا * سخا و طبع تو در عشق خسرو و شيرين .
مسعود سعد سلمان .
رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
مثل خشت .
ماستى سطبر و زفت .