تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1429

مساهمون:

ص١٤٢٩

مثل خر بر يخ ماندن .

بيش جنبيدن نتوانستن . مثال :
بس كسا كاندر گهر و اندر هنر دعوى كند * همچو خر در يخ بماند چون گه برهان بود .
فرخى .
ليكن اين دو بس زود به پا خفتند * خر به پا خفتد بيشك چو دود بر يخ .
ناصر خسرو . و هستند در اين روزگار ما گروهى عظامى با اسب و استام زر و جامه‌هاى گرانمايه و غاشيه و جناغ كه چون بسخن گفتن و هنر رسند چون خر بر يخ بمانند . ابو الفضل بيهقى .
تا چند سنائى نوان را * چون خر بر يخ فروگذارم .
سنائى .
اى كه خلقان را تو خر ميخوانده‌اى * اين زمان چون خر بر اين يخ مانده‌اى .
مولوى .
در اين ميانه فرومانده‌ام چو خر در يخ * بيك اشارت از اين گفتگوى باز خرم .
اخسيكتى .
اى سرورى كه دشمن استر نسب ز تو * اندر ممر حادثه چون خر به يخ بر است .
رضى الدين نيشابورى .
اين بيان اكنون چو خر در يخ بماند * چون نشايد بر جهود انجيل خواند كى توان با شيعه گفتن از عمر * كى توان بربط زدن در پيش كر .
مولوى .
خر خمخانه ز من چون خر بر يخ مانده است * عاجز از رفتن و استادن و درافتادن .
سوزنى . نظير : مثل خر در خلاب ماندن . مثل خر در گل ماندن . مثل خر در شلكا ماندن . مثل خر در وحل افتادن . مثل خر در خرو خفتن .

مثل خر چشم به آب و علف داشتن .

مثل خرچنگ .

كجرو . واپس‌رو . مثال :
يدولت تو از اين پس بچرخ دون با ما * نه نيش يازد عقرب نه كج رود خرچنگ .
جمال الدين عبد الرزاق .
همه خرچنگ طالع خويشم * كه همه راه بازپس سپرم .
خاقانى .
ز سعى او چه عجب اندر استقامت ملك * كه كجروى بنهد از يبيعت خرچنگ .
رفيع الدين لنبانى .
روز حرب از پيش او خرچنگ‌وار * پس خزيدن عادت بدخواه باد .
ابو الفرج رونى .
در چشمهء شرع كج روم چون خرچنگ * در بيشهء دين چون روبهم پر نيرنگ بر منبر وعظ همچو در كوه پلنگ * در دلق كبود همچو در نيل نهنگ .
شرف الدين يزدى .
بگفت فريبنده تا نگروى * كه چون پنج پايه است در كژروى .
مرحوم اديب .
همه در پيش سرفكنده چو چنگ * همه واپس دويده چون خرچنگ .
از سير العباد سنائى .
به زير چنگ خرچنگ اندرى تو * از آن هر ساعتى واپس‌ترى تو .
اسرارنامهء عطار .

مثل خرچنگ قورباغه .

خطى بد .

مثل خر دجال .

آنكه گاه رفتن جمعى غوغاگونه بدنبال دارد .

مثل خر در خرو ( يا ) در خلاب ( يا ) در شلكا ( يا ) در گل ( يا ) در وحل ( يا ) در يخ ، ماندن ( يا ) خفتن ( يا ) افتادن .

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1429 | على اكبر دهخدا