مهره چون زنبورخانه در سر مار شكنج * زهره چون الماس ريزه در تن شير عرين .
عبد الواسع جبلى .
سرون گاو زمين را چو خانهء زنبور * گه درنگ مشبك كند به ميخ نعال .
عبد الواسع جبلى .
ز بيم خنجر بران او در بيشه سال و ماه * ز نوك ناوكپران او در كوه جاويدان
به شكل نقطهء سيماب باشد زهرهء ضيغم * بسان خانهء زنبور باشد مهرهء ثعبان .
عبد الواسع جبلى .
كند به تير چو زنبورخانه سندان را * اگر نهند بر آماجگاه او سندان .
فرخى .
ز غمزهء تو مشبك چو خانهء زنبور * به سينه در دل من دائما در افغان است .
رفيع الدين لنبانى .
با ناوك تدبيرش و با نيزهء عزمش * چون خانهء زنبور شود سد سكندر .
معزى .
مثل خانهء گازر .
من مگر دارايم و گيتى هماى تاجخواه * گشت ازين رو هفت كشور خانهء گازر مرا .
مرحوم اديب .
رجوع به : داستان گازرو كودكى داراب در شاهنامه شود .
مثل خايهء حلاج .
لرزان .
مثل خر .
نادان . بردبار .
مثل خر آسيا .
در كار و تعب هميشگى . رجوع به : مثل گاو عصار ، شود .
مثل خر از شير رميدن .
اقتباس : از آيهء
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ . فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ
. قرآن .
كريم سورهء 74 . آيهء 51 . مثال :
از من چو خر ز شير مرم چندين * ساكن سخن شنو كه نه سكينم .
ناصر خسرو .
چون گريزى از على كو شير دين ايزد است * گر نگشتستى بدين اندر حمار اى ناصبى .
ناصر خسرو .
پرخاش مكن سخن بياموز * از من چه رمى چو خر ز قسور .
ناصر خسرو .
شير داد ار جهان بود پدرشان نشگفت * گر از ايشان برمند آنكه يكايك حمرند .
ناصر خسرو .
حسد آمد همگانرا ز چنان كار و از او * برميدند و رميده شود از شير حمير .
ناصر خسرو .
خازن علم قران فرزند شير حيدر است * ناصبى گر خر نباشد زوش چون بايد رميد .
ناصر خسرو .
شير خدايرا چو مخالف شود كسى * هرگز مكن مگر بخرى هيچ تهمتش .
ناصر خسرو .
شير خداى بود على ناصبى خر است * زيرا هميشه مىبرمد خر ز هيبتش .
ناصر خسرو .
مثل خر از نشتر يا از نيش ترسيدن يا رميدن .
اى دوست مرا ديد همى نتوانى * بيهوده چرا روى ز من گردانى
بيجرم و جنايتى كه از من دانى * چون پير خر از نيش ز من ترسانى .
فرخى .
هر كه بر اسب نياز تاخت بدرگاه او * از بر او جست آز همچو خر از نيشتر .
عمادى شهريارى .
پرخاش مكن سخن بياموز * از من چه رمى خر ز نشتر . « 1 »
ناصر خسرو .
هامش
( 1 ) نيش و نشتر در اين سه مثال ظاهرا بمعنى سگ باشد .