از تنگ همدمان كه چو موشند زير رو * چون خارپشت سر به شكم دركشيدهايم .
سيف اسفرنك .
چو خارپشتى گشتم ز تير آزارش * كه موى بر تن صبرم ز زخم او بشخود .
جمال الدين عبد الرزاق .
سر دركشيده بود بكردار خارپشت * بر نيزهها ز بيم بجنگ اندرون سنان .
ازرقى .
مثل خاصه ململ .
پارچهء سست و بىدوام .
مثل خاك .
بيقدر و قيمت . افتاده و فروتن . باوقار و درنگ .
مثال :
مىفروشم آبروى خويشتن * بر درت چون خاك ارزان در نگر .
عطار .
همچو خاكم در زمين افتاده خوار * سر زمين تا آسمان چندى كشى .
عطار .
چو باد و خاك ندانى مگر شتاب و درنگ * چو رمح و سيف ندانى مگر طعان و ضراب .
مسعود سعد سلمان .
مثل خاكشى .
بنهايت خرد شده . كسى كه با خويهاى گوناگون سازش كند . دانههاى خرد و بسيار از تب حصبه در بدن . نظير : خرد خاكشى . خاكشى مزاج .
مثل خاله خرسه .
زنى فربه ، جامههاى بسيار پوشيده .
مثل خاله خمره .
زنى فربه با شكمى بزرگ .
مثل خاله خميره ( يا ) ماما خميره .
با رخسارى گوشتناك .
مثل خاله سوسكه .
دخترى خرد چادر كرده .
مثل خاله قورباغه .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل خامه .
رجوع به : مثل قلم ، شود .
مثل خانمها .
مؤدب .
مثل خانهء بهار .
مثال :
اين جهان را بعدل ورد آسا * همچو خانهء بهار بايد كرد .
مسعود سعد سلمان .
مثل خانهء جولاه و مگس .
جايى بيمناك . مهلكه . مثال :
اين دهان چاشنى گيرنده وين رنگين سماط * با مگس جز داستان خانه جولاه نيست .
مرحوم اديب .
مثل خانهء خدا .
بىفرش و اسباب .
مثل خانهء زنبور .
سوراخسوراخ . مثال :
بروز معركه پيكان تير او كرده * تن مخالف دين همچو خانهء زنبور .
وطواط .
چون خانهء زنبور شد اين خسته دل من * و آن غمزهء غماز تو چون نشتر زنبور .
لامعى .
هركه چون زنبور خدمت را ميان بيشت نبست * تير چرخ او را جگر چون خانهء زنبور كرد
عبد الواسع جبلى .
گشته از ميخ نمال مركبان تحت الثرى * گاو را چون خانهء زنبور در تن استخوان .
عبد الواسع جبلى .
گردد از زخم خدنگ او چو بردارد كمان * گردد از نوك سنان او چو بگشايد كمين