مثل بنات النعش .
پراكنده . مثال :
و كنا به اجتماع كالثريا * فصيرنا الزمان بنات نعش .
آنقوم كه بودند پراكندهتر از نعش * گشتند فراهم ز سخاى تو چو پروين .
سنائى .
بر بارهء چون گردون رانده همه شب چون مه * كرده چو بنات النعش آن لشگر چون پروين .
مسعود سعد .
همچون بنات نعشند از هم گسسته اكنون * قومى كه برخلافت بودند چون ثريا .
. معزى .
سپاهيرا كه بدخواهت همى گرد آورد شاها * كنى همچون بنات النعش اگر هستند چون پروين .
معزى .
بمدح مالش طرف حمايل تو همين * بنات نعش فراهم شدند چون پروين .
مختارى .
جمع برآمد همى شكوفه چو پروين * باز شود چون بنات نعش پريشان .
مختارى .
جمعى ديدم چون بنات النعش از يكديگر دور افتاده و رنجور و مهجور گرد آمده . مقامات حميدى .
كى ديدهاى دو دوست كه جوزا صفت شدند * كايامشان چو نعش يك از يك جدا نكرد .
خاقانى .
مثل بند تنبان كوتاه .
( يا ) بند زير جامهء كوتاه . آنكه پس از آمدن فى الفور برود .
مثل بند قبا .
رشتهء درشت بريده .
مثل بنفشه .
سوكوار . بنفش . سرافكنده . مثال :
بىگل رويش در ايام شباب * چون بنفشه سوكوارى ماندهام .
عطار .
از زخمهاى پنجه و از بادهاى سرد * بر چون بنفشه دارد و چهره چو زعفران .
وطواط .
تا كى آخر چو بنفشه سر غفلت در پيش * حيف باشد كه تو در خوابى و نرگس بيدار .
سعدى .
مثل بنگه لورى ( يا ) لولى .
با كالائى آشفته و شوريده مثال :
با تركتاز طرهء هندوى تو مرا * همواره همچو بنگهء لوليست خان و مان .
كمال اسمعيل .
عرصهء بارگهت راست كه بيند خورشيد * چرخ را بنگه لورى سزد ار نام نهد .
مجير بيلقانى .
باطنى همچو بنگه لولى * ظاهرى همچو كلبهء عطار .
عطار .
مثل بو بكر سبزوار .
خوار و زبون . تمثل :
سبزوار است اين جهان كج مدار * ما چو بو بكريم در وى خوار و زار .
جلال الدين رومى .
دين ببازار آن عشيرت دون * همچو بو بكر سبزوار زبون .
دهخدا . و قصه اين است :
شد محمد الب الغ خوارزمشاه * در قتال سبزوار بىپناه
تنگش آوردند لشكرهاى او * اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پيشش كالامان * حلقهمان در گوش كن وا بخش جان
هر خراج و هر صله كه بايدت * آن ز ما هر موسمى بفزايدت