مثل اينكه پى آتش آمده ، يا بسؤال آتش آمده .
فى الفور و بمحض رسيدن بازگشتن ميخواهد . تمثل :
گرچه از حضرت تو عذر بتعجيلم هست * مثل آنكه فلان خواست ز به همان آتش .
اثير اومانى .
رجوع به : گويى پى آتش . . . ، شود .
مثل اينكه مويش را آتش زدند .
در جائى غفلتا و بىآگاهى حاضر گشت .
مثل باد .
چابك ، تند .
مثال :
چو انجاميده شد گفتار رامين * چو باد از پيش او برگشت آذين .
ويس و رامين
مثل بادام .
چشمى كشيده و زيبا .
مثل بادبادك .
قلبى طپنده درگاه رفتن از مرض . تنى نهايت لاغر .
مثل باد صرصر .
تند ، سريع .
مثل بادنجان .
بنفش از غلبهء خون يا سورت سرما .
مثل باد و پشه .
دو فراهم نيامدنى .
مثل باران .
اشكى بسيار . تير يا گلولهء وافر و ريزنده .
مثل بارفتن .
سفيد و لطيف .
مثل باروت .
توتون يا تنباكوئى تند . روغنى تيز شده .
مثل بازار شام .
اسباب و ادواتى آشفته و درهم . نظير : مثل بنگه لولى .
مثل باغ ارم .
باطراوت .
مثال :
تا بباغ ارم زنند مثل * باد بختت بفر باغ ارم .
مسعود سعد .
تا ز باغ ارم از خوشى و خوبى مثل است * باد بزمت بخوشى خوبتر از باغ ارم .
معزى .
مثل بال كبوتر .
دلى طپنده .
مثل بال مرغ .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل بام غلطان .
كوته بالائى سخت فربه .
مثل ببر .
شديد در حمله .
مثل بت قندهار .
بسى زيبا .
مثال :
چه قندهاست به آن لب كه لب همى خايند * بتان ز حسرت آن لب بقندهار اندر .
اديب صابر .
مثل بت نوشاد .
بسيار جميل .
مثال :
هر زمان شادى تو است مرا * زان رخ همچو صورت نوشاد .
ظهير .
مثل بچه .
ناشكيبا . سبكسار .