تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1406

مساهمون:

ص١٤٠٦

مثل اينكه پى آتش آمده ، يا بسؤال آتش آمده .

فى الفور و بمحض رسيدن بازگشتن ميخواهد . تمثل :
گرچه از حضرت تو عذر بتعجيلم هست * مثل آنكه فلان خواست ز به همان آتش .
اثير اومانى . رجوع به : گويى پى آتش . . . ، شود .

مثل اينكه مويش را آتش زدند .

در جائى غفلتا و بىآگاهى حاضر گشت .

مثل باد .

چابك ، تند . مثال :
چو انجاميده شد گفتار رامين * چو باد از پيش او برگشت آذين .
ويس و رامين

مثل بادام .

چشمى كشيده و زيبا .

مثل بادبادك .

قلبى طپنده درگاه رفتن از مرض . تنى نهايت لاغر .

مثل باد صرصر .

تند ، سريع .

مثل بادنجان .

بنفش از غلبهء خون يا سورت سرما .

مثل باد و پشه .

دو فراهم نيامدنى .

مثل باران .

اشكى بسيار . تير يا گلولهء وافر و ريزنده .

مثل بارفتن .

سفيد و لطيف .

مثل باروت .

توتون يا تنباكوئى تند . روغنى تيز شده .

مثل بازار شام .

اسباب و ادواتى آشفته و درهم . نظير : مثل بنگه لولى .

مثل باغ ارم .

باطراوت . مثال :
تا بباغ ارم زنند مثل * باد بختت بفر باغ ارم .
مسعود سعد .
تا ز باغ ارم از خوشى و خوبى مثل است * باد بزمت بخوشى خوبتر از باغ ارم .
معزى .

مثل بال كبوتر .

دلى طپنده .

مثل بال مرغ .

رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل بام غلطان .

كوته بالائى سخت فربه .

مثل ببر .

شديد در حمله .

مثل بت قندهار .

بسى زيبا . مثال :
چه قندهاست به آن لب كه لب همى خايند * بتان ز حسرت آن لب بقندهار اندر .
اديب صابر .

مثل بت نوشاد .

بسيار جميل . مثال :
هر زمان شادى تو است مرا * زان رخ همچو صورت نوشاد .
ظهير .

مثل بچه .

ناشكيبا . سبكسار .