تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1408

مساهمون:

ص١٤٠٨

مثل برگ درخت .

رجوع به : مثل برگ خزان ، شود .

مثل برگ گل چهره ، بدن ، نان يا بناگوشى نازك و لطيف .

مثل بره .

نهايت رام و آرام .

مثل بره بزغاله .

جمعى پراكنده بر زمين خفته .

مثل بره دو مادرى ( يا ) دو مادره .

فربه . مثال :
عشقت برهء دو مادر آمد * هرگز نشود نزار و لاغر .
عمادى شهريارى .
عشق ترا نواله شد گاه دل و گهى جگر * لاغر از آن نميشود چون برهء دو مادرى .
خاقانى .
فصل بهار آمد و شد عهد مجمره * جام نبيد بايدم و سادهء سره نانى چو قرص مهر و مه از گندم عراق * رانى ز گوسپند سمين يا كه از بره آن بره پروريده نه از سبزه و تره * بل از نخست شير مكيده دو مادره .
مرحوم اديب .

مثل بز .

چست و چابك‌خيز .

مثل بز اخفش .

آنكه بىفهم و درك هميشه شنيده‌ها را تصديق كند . گويند اخفش درس خود را بر بز خويش تكرار كردى .
هر بزرگى نرسد در شرف و حشمت تو * هر بزى را نبود صاحب و مونس اخفش .
اديب صابر .

مثل بزمجه .

چالاك در جست و خيز .

مثل بسنده بود هوشيار مردانرا

( جهان زمين و سخن تخم و جانت دهقان است * بكشت بايد مشغول بود دهقان را من اين مثل كه بگفتم ترا نكو مثليست * . . . ترا كنون كه بهار است جهد آن نكنى * كه نانكى به كف آرى مگر زمستانرا . )
ناصر خسرو . نظير : الامثال خير المقال .

مثل بغل بز .

گيسوان يا زلفى پر از رشك .

مثل بقال هرزه‌بيل .

آنكه در دكان هيچ ندارد يا از معنائى بنامى خورسند است . از سفرنامهء ناصر خسرو .

مثل بلاى ناگهان .

مثال :
الغرض بودم در اين حالت كه ناگه در رسيد * بر سرم آن سرو بالا چون بلاى ناگهان .
قاآنى .

مثل بلغار .

چرم يا پارچهء محكم كه آب پس ندهد .

مثل بلبل .

خوش‌آواز . خوش‌بيان .

مثل بلور .

بسيار سفيد .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1408 | على اكبر دهخدا