مثل برگ درخت .
رجوع به : مثل برگ خزان ، شود .
مثل برگ گل چهره ، بدن ، نان يا بناگوشى نازك و لطيف .
مثل بره .
نهايت رام و آرام .
مثل بره بزغاله .
جمعى پراكنده بر زمين خفته .
مثل بره دو مادرى ( يا ) دو مادره .
فربه . مثال :
عشقت برهء دو مادر آمد * هرگز نشود نزار و لاغر .
عمادى شهريارى .
عشق ترا نواله شد گاه دل و گهى جگر * لاغر از آن نميشود چون برهء دو مادرى .
خاقانى .
فصل بهار آمد و شد عهد مجمره * جام نبيد بايدم و سادهء سره
نانى چو قرص مهر و مه از گندم عراق * رانى ز گوسپند سمين يا كه از بره
آن بره پروريده نه از سبزه و تره * بل از نخست شير مكيده دو مادره .
مرحوم اديب .
مثل بز .
چست و چابكخيز .
مثل بز اخفش .
آنكه بىفهم و درك هميشه شنيدهها را تصديق كند . گويند اخفش درس خود را بر بز خويش تكرار كردى .
هر بزرگى نرسد در شرف و حشمت تو * هر بزى را نبود صاحب و مونس اخفش .
اديب صابر .
مثل بزمجه .
چالاك در جست و خيز .
مثل بسنده بود هوشيار مردانرا
( جهان زمين و سخن تخم و جانت دهقان است * بكشت بايد مشغول بود دهقان را
من اين مثل كه بگفتم ترا نكو مثليست * . . .
ترا كنون كه بهار است جهد آن نكنى * كه نانكى به كف آرى مگر زمستانرا . )
ناصر خسرو .
نظير : الامثال خير المقال .
مثل بغل بز .
گيسوان يا زلفى پر از رشك .
مثل بقال هرزهبيل .
آنكه در دكان هيچ ندارد يا از معنائى بنامى خورسند است . از سفرنامهء ناصر خسرو .
مثل بلاى ناگهان .
مثال :
الغرض بودم در اين حالت كه ناگه در رسيد * بر سرم آن سرو بالا چون بلاى ناگهان .
قاآنى .
مثل بلغار .
چرم يا پارچهء محكم كه آب پس ندهد .
مثل بلبل .
خوشآواز . خوشبيان .
مثل بلور .
بسيار سفيد .