حال او چون رنگ بوقلمون نباشد يك نهاد * گاه يار تست و گه دشمن چو تيغ هندوى .
ناصر خسرو .
چرا با جام مى مىعلم جوئى * چرا باشى چو بوقلمون ملون .
ناصر خسرو .
يك رهم يكرنگ گردان در فنا * چند گردم همچو بوقلمون ز تو .
عطار .
هر روز هزار بار چون بوقلمون * مىگرداند عشق توام گوناگون .
عطار .
مثل بهار شوشتر .
هوائى صافى و خوش .
مثل به پخته .
رخسارهء زرد و تيره و باآماس .
مثل بهشت .
نيكآراسته . با هوائى خوش . مثال :
بهشت آيينسرائى را بپرداخت * ز هرگونه در آن تمثالها ساخت
ز عود و عنبر او را آستانه * درش سيمين و زرين بالكانه .
رودكى .
مثل بهشت شداد .
قصرى به چندين آشكوب برآمده .
مثل بهله .
بىآستين . بهله دستكش چرمين باز ياران باشد .
در روز محنتم سردستى گرفته است * چون بهله آنكه در همه عمر آستين نداشت .
مثل بىبى افتنگو .
دخترچهء چادر چاقچور كرده . نظير مثل غبيده بادام .
مثل بيد .
سخت لرزان .
مثل بيل .
ناخنى ناگرفته و دراز .
مثل پارو قلمى بدتراشيده .
دندانى بس كلان و دراز .
مثل پارهء آجر .
نان سخت .
مثل پارهء سمرقند .
نهايت شيرين . پاره قسمى حلواست . مثال :
پندى بمزه چو قند بشنو * بىعيب چو پارهء سمرقند .
ناصر خسرو .
مثل پاشنهء شتر .
نانى سياه و سخت .
مثل پالان .
جامهء سطبر .
مثل پالان خر دجال .
كاريكه انجامش به دير و به درازا كشيده است .
مثل پدر .
مهربان . ناصح .
مثل پر پرستو .
سخت سياه .
مثال :
لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پر پرستو .
سعدى .
مثل پر حواصل .
سخت سپيد .
مثال :
نبات زرين گردد به آب چون نقره * زمين حواصل پوشد ز ابر چون سيماب .
مسعود سعد .
مثل پرده بر در ماندن .
راه بدرون نداشتن .