جان ما آن تو است اى شيرخو * پيش ما چندى امانت باش گو
گفت نرهانيد از من جان خويش * تا نياريدم ابا بكرى به پيش
تا مرا بو بكر نام از شهرتان * هديه ناريد اى رميده امتان
بدرومتان همچو كشت اى قوم دون * نى خراج استانم و نى هم فسون
بس جوال زر كشيدندش به راه * كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه
كى بود بو بكر اندز سبزوار * يا كلوخ خشك اندر جويبار
رو بتابيد از زر و گفت اى مغان * تا نياريدم ابو بكر ارمغان
هيچ سودى نيست كودك نيستم * تا بزر و سيم حيران بيستم
منهيان انگيختند از چپ و راست * كاندرين ويران ابو بكرى كجاست
بعد سه روز و سه شب كاشتافتند * يك ابو بكر نزارى يافتند
رهگذر بود و بمانده از مرض * در يكى گوشه خرابى پرعرض
خفته بود او در يكى كنجى خراب * چون بديدندش بگفتندش شتاب
خيز كاين سلطان ترا طالب شده است * كز تو خواهد شهر ما از قتل رست
گفت اگر پايم بدى يا مقدمى * خود بپاى خود به مقصد رفتمى
اندرين دشمن كده كى ماندمى * سوى شهر دوستان ميراندمى
تختهء مرده كشان بفراشتند * بر كتف بو بكر را برداشتند
جانب خوارزمشه جمله روان * مىكشيدندش كه تا يابد نشان
سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندر اينجا ضايع است و متحق .
مولوى .
مثل بو بكر قم .
از مثال ذيل ظاهرا چنين برمىآيد كه وقتى بو بكرنامان را شيعيان قم نان نمىفروختهاند . لكن شرح آن را در جائى نديدهام .
اوحدى ترا از چه نان نميفروشد كس * گرنه نام بو بكرى با تو در قم است اينجا .
اوحدى .
مثل بوتهء زرگر .
درخشان . زرين .
مثال :
جهانرا چرخ زرين چشمه زرين مىزند زيور * از آن شد چشمهء خورشيد همچون بوتهء زرگر .
مسعود سعد .
مثل بو تيمار .
غمنده . سر به سينه فروكرده . ترسان از به رسيدن چيزهاى بسيار و فراوان .
گفت اى انورى آخر چه فتادست ترا * كه فرورفتهاى و غمزده چون بو تيمار .
انورى .
پس درآمد زود بو تيمار پيش * گفت اى مرغان من و تيمار خويش .
بر لب درياست دايم جاى من * نشنود هرگز كسى آواى من
از كم آزارى خود هرگز دمى * كس نيازارد ز من در عالى