بر لب دريا نشينم دردمند * دائما اندوهگين و مستمند
ز آرزوى آب دل پر خون كنم * چون دريغ آيد بخويشم چون كنم
چون نيم من اهل دريا اى عجب * بر لب دريا بميرم خشك لب
گرچه دريا مىزند صدگونه جوش * من نيارم كرد از او يك قطره نوش
گر ز دريا كم شود يك قطره آب * ز آتش غيرت دلم گردد كباب
چون منى را عشق دريا بس بود * در سرم زين شيوه سودا بس بود
جز غم دريا نخواهم اين زمان * تاب سيمرغم نباشد در جهان
آنكه او را قطرهء آبست اصل * كى تواند يافت از سيمرغ وصل .
منطق الطير عطار .
بدم چو بلبل و آنان به پيش ديدهء من * بدند همچو گل نوشكفته در گلزار
كنون ز دورى ايشان دو جوى ميرانم * ز آب ديده و من بر كنار بو تيمار .
جمال الدين عبد الرزاق .
مرا آيد ز بو تيمار خنده * لب دريا نشسته سرفكنده
فروافكنده سر در محنت خويش * نشسته تشنه و درياش در پيش
هميشه با دل تشنه در آن غم * كه گر آبى خورم دريا شود كم .
عطار .
مثل جام و پارسايان هست * لب دريا و مرغ بو تيمار
پارسا را چه لذت از عشرت * خنفسا را چه راحت از عطار .
خاقانى .
مانده بو تيمار از حسرت با درد و دريغ * درد او آنكه شود روزى او آب غدير .
لامعى .
چون نميداردشان كس تيمار * هر يكى هست چو بو تيمارى .
كمال اسمعيل .
مرغكى عاشق آب است كه بو تيمارش * نام از آن است كه همواره بود با تيمار
بر لب نهر نشيند نخورد آب از آن * كه اگر آب خورم كم شود آب از انهار .
قاآنى .
نظير :
مور بر دانه از آن لرزان بود * كه ز خرمنگاه خود عميان بود
مىكشد يك دانه را از ترس و بيم * چون نمىبيند چنان چاش « 1 » عظيم
صاحب خرمن همى گويد كه هى * اى ز كورى پيش تو معدوم شى
تو ز خرمنهاى ما اين ديدهاى * كاندرين دانه بجان پيچيدهاى .
مولوى .
مثل بوجار لنجان ، از هر طرف باد مىآيد بادش ميدهد .
چاپلوسى ابن الوقت است . مردى متملق و بىعقيدهء ثابت است .
مثل بوق .
كلاهى مقواى آن تمام شكسته .
مثل بوقلمون .
متلون . آنكه بر يك خو نباشد . مثال :
هامش
( 1 ) چاش ، خرمن باشد .