تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1407

مساهمون:

ص١٤٠٧

مثل بچهء آدم .

مؤدب . بىهياهو .

مثل بچه رقاصها .

با آرايش و پيرايشى قبيح و ناسزاوار .

مثل بچه شوهر .

منفور .

مثل بچه مكتبىها .

گريزان از كار . ديرآموز . كند در خواندن .

مثل بچه هوو .

مكروه ، مبغوض ، هوو يا هبو ، و سنى و ضره باشد .

مثل بچه‌ها .

زودرنج . زودآشتى . سبكسار . متلون .

مثل بخت النصر .

معجب . خشمگين .

مثل بختك .

با سنگينى جثه به روى چيزى يا كسى افتادن . مثال :
چنان بسان فرنجك فروگرفته مرا * كه بود مردنم آسان و دم زدن دشوار .
مختارى .
فرنجك‌وارشان بگرفته آن ديو * كه سريانيست نامش خور خجيون .
خاقانى .

مثل برادر .

بسيار مهربان .

مثل برادران يوسف .

بىمهر . با قرابت ظاهرى عداوات نهانى .

مثل برامكه .

سخى . صاحب مروت اشاره :
ور از مروت گويند با مروت او * همه مروت آل رامكه است ابتر .
فرخى .

مثل بربط .

گوشمال ديدن .
هركه در خدمت ندارد پيش تو قامت چو چنگ * يابد از دست زمانه همچو بربط گوشمال .
عبد الواسع جبلى .

مثل برج باروت .

مثل برج زهرمار .

نهايت خشمگين .

مثل برزنگى .

مردى با گردنى سطبر و بروتى انبوه و گنده .

مثل برف .

بسيار سفيد .

مثل برف و خون .

سرخى با سپيدى آميخته . مثال :
هميدون باز آذرگون و گلگون * برخ چون برف و به روى ريخته خون .
ويس و رامين .

مثل برق .

تند و چالاك .

مثل برگ خزان .

جمع كثيرى در مرگامرگى يا جنگ مريض يا مجروح و قتيل افتاده . مثال :
بجملگى همه ز اسبان درآمدند به خاك * بسان برگ رزان از نهيب باد خزان .
قطران .

مثل برگ بيد .

لرزان ، زرد . مثال :
همى لرزد به خود بر بيد گوئى برگ بيدستى * همى پيچد به خود بر رمح گوئى خيزران آمد .
كمال اسمعيل .
دلاوران و يلان گشته زرد از انده * چو برگ بيد كه بر وى دم خزان بجهد .
جمال الدين عبد الرزاق .