مثل بچهء آدم .
مؤدب . بىهياهو .
مثل بچه رقاصها .
با آرايش و پيرايشى قبيح و ناسزاوار .
مثل بچه شوهر .
منفور .
مثل بچه مكتبىها .
گريزان از كار . ديرآموز . كند در خواندن .
مثل بچه هوو .
مكروه ، مبغوض ، هوو يا هبو ، و سنى و ضره باشد .
مثل بچهها .
زودرنج . زودآشتى . سبكسار . متلون .
مثل بخت النصر .
معجب . خشمگين .
مثل بختك .
با سنگينى جثه به روى چيزى يا كسى افتادن . مثال :
چنان بسان فرنجك فروگرفته مرا * كه بود مردنم آسان و دم زدن دشوار .
مختارى .
فرنجكوارشان بگرفته آن ديو * كه سريانيست نامش خور خجيون .
خاقانى .
مثل برادر .
بسيار مهربان .
مثل برادران يوسف .
بىمهر . با قرابت ظاهرى عداوات نهانى .
مثل برامكه .
سخى . صاحب مروت اشاره :
ور از مروت گويند با مروت او * همه مروت آل رامكه است ابتر .
فرخى .
مثل بربط .
گوشمال ديدن .
هركه در خدمت ندارد پيش تو قامت چو چنگ * يابد از دست زمانه همچو بربط گوشمال .
عبد الواسع جبلى .
مثل برج باروت .
مثل برج زهرمار .
نهايت خشمگين .
مثل برزنگى .
مردى با گردنى سطبر و بروتى انبوه و گنده .
مثل برف .
بسيار سفيد .
مثل برف و خون .
سرخى با سپيدى آميخته . مثال :
هميدون باز آذرگون و گلگون * برخ چون برف و به روى ريخته خون .
ويس و رامين .
مثل برق .
تند و چالاك .
مثل برگ خزان .
جمع كثيرى در مرگامرگى يا جنگ مريض يا مجروح و قتيل افتاده . مثال :
بجملگى همه ز اسبان درآمدند به خاك * بسان برگ رزان از نهيب باد خزان .
قطران .
مثل برگ بيد .
لرزان ، زرد . مثال :
همى لرزد به خود بر بيد گوئى برگ بيدستى * همى پيچد به خود بر رمح گوئى خيزران آمد .
كمال اسمعيل .
دلاوران و يلان گشته زرد از انده * چو برگ بيد كه بر وى دم خزان بجهد .
جمال الدين عبد الرزاق .