عجم و نقط ز زيبق و شنگرف زد مرا * گردون كه كرد چون الف كوفيان تنم .
كمال اسمعيل .
نزد رئيس چون الف كوفى آمدم * چون دال سرفكنده خجلوار ميروم .
خاقانى .
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً .
قرآن كريم سورهء 62 آيهء 5 .
سالها گويد خدا آن نانخواه * همچو خر مصحف كشد از بهر كاه .
مولوى .
مثل الماس .
سخت برنده . بسيار ترش . زياده سرد . رخشان . گرانبها .
مثال :
تيزتر گشت جهل را بازار * سوى جهال صدره از الماس .
ناصر خسرو .
چندانكه تيغ چون الماس را بر حلق اسمعيل به قوت عظيم مىماليد كارگر نمىشد . بهاء الدين ولد .
مثل الولوى سر خرمن .
نظير : مثل مترس خرمن .
مثل امامزاده جل بندى .
جامههاى كوتاه و بلند و يا دريده پوشيده .
مثل امام زين العابدين بيمار .
نحيف ، لاغر .
مثل انار .
سرخ . كفيده .
مثال :
كفيده دل از غم چو آن كفته نار * كفيده شود سنگ تيمارخوار .
منسوب برودكى .
مثل انبان .
سخت . سست . مثال : چند خائى لبش نه انبان است رجوع به : مثل انبانه شود .
مثل انبان ابو هريره .
آميغى از هرچيز .
بعد از اين بده و مستان دست در زير حصير كن كه آن را انبان ابو هريره گردانم كه هرچه خواهى بيابى . از عناوين مثنوى .
مثل انبان ملا قطب .
گويا مراد از انبان ملا قطب كتاب درة التاج قطب الدين شيرازى باشد .
مثل انبانه .
كفشى بد . چرمى بىقوت .
مثل انتر .
گلگونهء سير و تند برخسار ماليده .
مثل انچوچك يا انچكك چشمى ريزه .
مثل انگشت پيچ .
شربتى سطبر و زفت .
مثل انگشت ليشته .
بتمامى عريان . شبيه به : اعرى من اصبع ، من مغزل ، من حية ، من الايم ، من الحجر الاسود ، من الراحة . رجوع به : آه در بساط . . . ، شود .
مثل اوايل مير .
بمزاح : خطى بد .
مثل اهل كوفه .
بىوفا . زنهارخوار .
مثل اين بود كه طشتى آتش بسر من ريختند سخت ترسيدم .
مثال : و چون بر آن واقف گشتم گفتى طشتى بر سر من ريختند پر ز اتش و نيك بترسيدم از سطوت محمودى . ابو الفضل بيهقى .