من عين الغراب ، من لعاب الجندب ، من جنى النحل ، من لعاب الجراد ، من ماء المفاصل .
مثل گلاب .
مثل اصفهانيها آخر كفر خودش را ميگويد .
كفرانكنندهايست بعد از تمتعى بسيار .
مثل اطلس .
رخسارى از خجل سرخ شده .
مثل افعى .
زنى سليطه و موذى .
مثل اقاقياى هندى .
تنگ ياب .
مثل الاغ .
كانا ، ابله . باربردار . و از الاغ خر اراده شده است .
مثل الپر .
كلمهء الپر را نميدانم چيست . مراد تشبيه چابكى و جلدى بسيار است .
مثل الحمد از برداشتن .
مثل الحمد در دهنها افتادن ( يا ) مقدم و برتر بودن مثال :
كرد صد ره فلك اقرار كه همچون الحمد * علم لشكر جاه تو زبر مىبينم .
ظهير .
روشنو حال خراسان و عراق اى شه غرب * كه مر او راست همه حال چو الحمد از بر .
انورى .
گر از تو بپرسد كسى راز عالم * چو الحمد و چون قل هو اللّه بخوانى .
معزى .
همچو الحمدم فكندى بر زبان خاص و عام * ليك خود روزى به حمد اللّه نميخوانى مرا .
اوحدى .
اشاره :
دانى حساب گندم خود جو بجو ولى * الحمد را درست نكردى ز كودكى .
اوحدى . مثل الف . راست . برهنه .
مثال :
ميران بر او همچو الف راست برآيند * گردند ز بس خدمت او گوژتر از دال .
فرخى .
چون الف كز راستى اصل حروف معجم است * در مقام راستان با راستى باشد مقيم .
سوزنى .
كسى كه با تو دلش چون الف نباشد راست * ز هيبت تو شود قامتش خميده چو دال .
معزى .
از دل و جان هركه با تو دل ندارد چون الف * از بن دندان به خدمت پشت چون لام آورد .
معزى .
كاين فلك منحنى سالخورد * قد الفوار مرا دال كرد .
خواجو .
آمدن همچو الف عور و ز شرم جودت * سرفكنده ز در لطف تو چون بىرفتن .
رضى نيشابورى .
بدخواه چون الف شود از كسوت ظفر * از درع چون كنند سپاه تو لام خويش .
رضى الدين نيشابورى .
و رجوع به : الف هيچ ندارد ، شود .
مثل الف كوفى .
برهنه . كج . خميده .
مثال :
معروف به بىسيمى مشهور به بىنانى * همچون الف كوفى از عورى و عريانى .
سنائى .
دستگهم بين چو كف صوفيان * قامت من چو الف كوفيان .
خواجو .