مثل ابن سعد .
خشمگين . بر اسبى بلند نشسته .
مثل اجل معلق .
از كلمهء معلق معنى لغوى آن اراده نميشود . و از اين تعبير ، بناگاه رسيدن كسى را خواهند كه از او كراهت دارند .
مثل احنف .
حليم .
بحلم ار چند مذكور است احنف هركه حلمت را * بداند زو غريب آيد كه وهم اندر خبر بندد .
عبد الواسع جبلى .
آن مهتر عالى محل رايش چو شمس اندر حمل * در حلم چون احنف مثل در جود چون حاتم بدل .
عبد الواسع جبلى .
مثل ارغوان .
شرابى سرخ . رخسارهاى گلرنگ .
مثل ارم .
رجوع به : مثل باغ ارم ، شود .
مثل اره .
دست و يا زبانى خشن و درشت .
مثل اژدها .
پرخوار . شوخ ديده .
مثل ازرق شامى .
با موئى زرد و چشمى آسمانگونى . قسى ، سنگدل .
مثل است اين كه سر فداى شكم .
پوستين پارهاى ز دوشم كم . . . )
بهائى .
مثل استخوان .
نانى نهايت خشك .
مثل اسفند .
مثل اسفند بر آتش . بىقرار . مضطرب .
مثال :
خبر از خود ندارم چون سپند از بيقراريها * نميدانم كجا خيزم نميدانم كجا افتم .
صائب .
جز خال چون سپند تو بر روى آتشين * ساكن نديده بر سر آتش كسى سپند .
مثل اسكلت .
بسيار لاغر . نظير : مثل تشريح . كلمهء اسكلت فرانسه است .
مثل اشتر بر نردبان .
هويدا . رسوا .
در بر آن كار عالى كار خلق * اشترى بر نردبان خواهد بدن .
عطار .
مثل اشتر پير گوش بدراى داشتن .
منتظر فرمان بودن .
مثال :
اسب او گوش برآهيختهتر * ز اشتر پير بر آواز دراى .
فرخى .
مثل اشتر در وحل .
بىجنبش . ناتوان .
از وفات او چنان گشتم كه در بيتى كنون * هر رمان عاجز فرومانم چو اشتر در وحل .
عبد الواسع جبلى .
مثل اشتر دولاب .
سرگردان .
مثال :
بسان اشتر دولاب گشته سرگردان * به از نهايت كار آگه و نه از آغاز .
ظهير .
مثل اشعب طماع .
بسيار اميدوار و پرآرزو .
مثل اشك چشم .
آب يا روغنى صافى . نظير : اصفى من الدمعة ، من عين الديك .