تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1402

مساهمون:

ص١٤٠٢

مثل آش قجرها .

رجوع به : مثل آش سرخ‌حصار ، شود .

مثل آشيان عقاب .

بلند . رفيع .

مثل آغوز .

ماستى غليظ و سطبر .

مثل آفتاب .

آشكار . روشن . جميل . مثال :
روى تو كشد مرا و اين معنى * از دور چو آفتاب مىبينم .
اوحدى .

مثل آفتاب در رابعهء نهار .

نهايت روشن و آشكار .

مثل آفتاب در وسط النهار .

رجوع به : فقرهء قبل شود .

مثل آقاها .

مؤدب . نظير : مثل آدم .

مثل آكله .

مثال : مال يتيم چون آكله است . يعنى چون مرد آن را با مال خويش آميزد مال خود او نير تباه و نابود گردد .

مثل آل .

زنى بدخوى و مهيب و بلندبالا .

مثل آهك .

پشمينهء بيدزده و از هم پاشيده .

مثل آهن .

سخت .

مثل آهو .

چشمى شهلا ، تندرو . معشوقهء سبكسار و رمنده .

مثل آهو كه در كشورى چرد و در كشورى ديگر نافه نهد .

تمثال :
نيم چو آهو كز كشور دگر بچرد * نهد معطر نافه بكشور ديگر
نظير بمزاح : مثل كبوتر كاظمين .

مثل آينه .

دلى پاك و روشن . فلزى صيقل‌زده . هوائى صحو و صافى . زمينى هموار . مثال :
چو پشته گشته از آن كشته پيش روى امير * فراخ‌دشتى چون روى آينه هموار .
فرخى .

مثل آينهء دق .

عبوس . غمگين .

مثل ابابيل .

بمزاح : هيچ نميخورد .

مثل ابر .

جوقى و جفاله‌اى از ملخ و مانند آن سياهى و تاريكى كه گاهى در چشم حادث شود .

مثل ابر بهار .

گريستن به افراط .
آب از چشمش روان شد همچو ابر * پاى بر آتش بماندش همچو صبر .
عطار .

مثل ابر سياه .

حايل و حاجب .

مثل ابريشم .

لبى نازك . رشتهء باريك .

مثل ابليس از لا حول گريختن .

مثال : دبويكه بوقت افسون چون ابليس از لا حول بگريختى . مرزبان‌نامه .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1402 | على اكبر دهخدا