مثل آش قجرها .
رجوع به : مثل آش سرخحصار ، شود .
مثل آشيان عقاب .
بلند . رفيع .
مثل آغوز .
ماستى غليظ و سطبر .
مثل آفتاب .
آشكار . روشن . جميل . مثال :
روى تو كشد مرا و اين معنى * از دور چو آفتاب مىبينم .
اوحدى .
مثل آفتاب در رابعهء نهار .
نهايت روشن و آشكار .
مثل آفتاب در وسط النهار .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
مثل آقاها .
مؤدب . نظير : مثل آدم .
مثل آكله .
مثال : مال يتيم چون آكله است . يعنى چون مرد آن را با مال خويش آميزد مال خود او نير تباه و نابود گردد .
مثل آل .
زنى بدخوى و مهيب و بلندبالا .
مثل آهك .
پشمينهء بيدزده و از هم پاشيده .
مثل آهن .
سخت .
مثل آهو .
چشمى شهلا ، تندرو . معشوقهء سبكسار و رمنده .
مثل آهو كه در كشورى چرد و در كشورى ديگر نافه نهد .
تمثال :
نيم چو آهو كز كشور دگر بچرد * نهد معطر نافه بكشور ديگر
نظير بمزاح : مثل كبوتر كاظمين .
مثل آينه .
دلى پاك و روشن . فلزى صيقلزده . هوائى صحو و صافى . زمينى هموار .
مثال :
چو پشته گشته از آن كشته پيش روى امير * فراخدشتى چون روى آينه هموار .
فرخى .
مثل آينهء دق .
عبوس . غمگين .
مثل ابابيل .
بمزاح : هيچ نميخورد .
مثل ابر .
جوقى و جفالهاى از ملخ و مانند آن سياهى و تاريكى كه گاهى در چشم حادث شود .
مثل ابر بهار .
گريستن به افراط .
آب از چشمش روان شد همچو ابر * پاى بر آتش بماندش همچو صبر .
عطار .
مثل ابر سياه .
حايل و حاجب .
مثل ابريشم .
لبى نازك . رشتهء باريك .
مثل ابليس از لا حول گريختن .
مثال : دبويكه بوقت افسون چون ابليس از لا حول بگريختى . مرزباننامه .