مرغ خاكى مرغ آبى همتنند * ليك ضدانند و آب و روغنند .
مولوى .
مثل آب و شكر ، مثل شكر و آب .
گدازان .
مثال :
مرا دلى كه غريوش چو اندر آتش عود * مرا تنى ز وداعش چو اندر آب شكر .
انورى .
مثل آبى كه روى آتش ريزند .
هر چيز سريع الاثر خاصه دواهاى مبرد و جوابهاى نوميدكننده .
مثل آتش .
نهايت گرم . با تبى سوزان . خود خور .
از آن سپس كه همى خورد خويشتن از خود * كه مىنيافت غذائى ز ديگران آتش .
جمال الدين عبد الرزاق .
آتش ار هيچ نيابد كه خورش سازد از آن * كارش اين است كه بنشيند و خود را بخورد .
ابن يمين .
مثل آتشافروز .
با جامههائى بلند و كوتاه . با آرايشى مضحك .
مثل آتش بر قلهء كوه .
پديدار و روشن .
مثال :
بر كاخهاى او اثر دولت قديم * پيداتر است ز آتش بر تيغ كوهسار .
فرخى .
نظير : كالشمس فى رابعة النهار .
مثل آتشپاره .
جلد و چابك .
مثل آتش و پنبه .
دو جمع نشدنى . مثال :
بخورد صبر مرا انتظار وعدهء وصل * كه صبر دلشده پنبه است و انتظار آتش .
اديب صابر .
مثل آتش و سپند .
دو گرد نيامدنى .
مثال :
آتش سوزان نكند با سپند * آنچه كند دود دل مستمند .
جز خال چون سپند تو بر روى آتشين * ساكن نديده بر سر آتش كسى سپند .
جانرا سپند ساز و بر آتش نثار شو * با دل قرار عشق ده و بيقرار شو .
حزين .
مثل آدم .
مؤدب . آهسته .
مثل آدم مقوائى .
بىجنبش .
مثل آرد .
متلاشى .
مثل آرناوود .
زنى هول و بدخوى .
مثل آستين رنگرز .
رنگارنگ .
چون آستين رنگرزان ز آفت زمان * برگ رزان بشاخ بر از چند رنگ شد .
لامعى .
مثل آسمان غرغره .
غراغرى سخت در امعاء .
مثل آش سرخ حصار .
آميغى از چيزهاى نامتناسب .
مثل آش شله قلمكار .
رجوع به : فقرهء قبل شود .