مثقال نمك است خروار هم نمك است .
رجوع به : انگشت نمك است . . . ، شود .
مثل آب .
مطلبى روان و نيك آموخته . چاى يا آبگوشت يا خربزهء بىمزه و مانند آن .
نامهء عيب كسان گيرم كه برخوانى چو آب * نيم حرف از نامهء خود برنميخوانى چه سود .
اوحدى .
دردت چه نهان دارم كز صفحهء رخسارم * هر كس كه مرا بيند چون آب فروخواند .
اخسيكتى .
مثل آب اماله .
درآمد و شدى دايم . نظير : مثل خاله رورو .
مثل آبانبار .
اصواتى گنگ و بلند .
مثل آب جفت .
چايى كمرنگ .
مثل آب حمام .
شربتى كه در آن سردى بايد ، گرم .
مثل آب حنا .
چايى پس آب .
مثل آب حوض .
بىمزه و گرم .
مثل آب حيات .
زندگىبخش .
مثل آب دهن مرده .
مركبى كمرنگ .
مثل آب زر .
آراسته و بدلخواه . مثال :
آفتابى كه هر دو عالم را * كار از او همچو آب زر گردد .
عطار .
مثل آب زيپو .
چيزى سرد و بىمزه مانند آبگوشت و چاى .
مثل آبستنان ميرود .
رجوع به : آب در دلش تكان . . . ، شود .
مثل آب سيرابى .
آبگوشتى كم گوشت و كم چربى .
مثل آب ظرفشورى .
چايى پسآب .
مثل آب كاه .
چايى كمرنگ .
مثل آبكش .
سوراخسوراخ . چكنده .
مثل آب كلهپاچه .
آبگوشتى بد .
مثل آبنوس .
شب . زلف معشوق .
مثل آب و آتش .
دوضد ، دو فراهم نيامدنى . مثال :
بهم دانا و نادان كى بود خوش * كجا دمساز باشد آب و آتش .
ناصر خسرو .
مثل آب و روغن .
نياميختنى . جمع نشدنى . مثال :
با حاسد تو دولت چون آب و روغن است * با ناصح تو ساخته چون زير با بم است .
سوزنى .
چو آب و روغن از هم جداست خصم و حيات * چو شير و مى بهم آميخته است ملك و دوام .
عقد العلى .
وقت هشيارى چو آب و روغنند * وقت مستى همچو جان اندر تنند .
مولوى .