تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1400

مساهمون:

ص١٤٠٠

مثقال نمك است خروار هم نمك است .

رجوع به : انگشت نمك است . . . ، شود .

مثل آب .

مطلبى روان و نيك آموخته . چاى يا آبگوشت يا خربزهء بىمزه و مانند آن .
نامهء عيب كسان گيرم كه برخوانى چو آب * نيم حرف از نامهء خود برنميخوانى چه سود .
اوحدى .
دردت چه نهان دارم كز صفحهء رخسارم * هر كس كه مرا بيند چون آب فروخواند .
اخسيكتى .

مثل آب اماله .

درآمد و شدى دايم . نظير : مثل خاله رورو .

مثل آب‌انبار .

اصواتى گنگ و بلند .

مثل آب جفت .

چايى كم‌رنگ .

مثل آب حمام .

شربتى كه در آن سردى بايد ، گرم .

مثل آب حنا .

چايى پس آب .

مثل آب حوض .

بىمزه و گرم .

مثل آب حيات .

زندگىبخش .

مثل آب دهن مرده .

مركبى كم‌رنگ .

مثل آب زر .

آراسته و بدلخواه . مثال :
آفتابى كه هر دو عالم را * كار از او همچو آب زر گردد .
عطار .

مثل آب زيپو .

چيزى سرد و بىمزه مانند آبگوشت و چاى .

مثل آبستنان ميرود .

رجوع به : آب در دلش تكان . . . ، شود .

مثل آب سيرابى .

آبگوشتى كم گوشت و كم چربى .

مثل آب ظرفشورى .

چايى پس‌آب .

مثل آب كاه .

چايى كم‌رنگ .

مثل آب‌كش .

سوراخ‌سوراخ . چكنده .

مثل آب كله‌پاچه .

آبگوشتى بد .

مثل آبنوس .

شب . زلف معشوق .

مثل آب و آتش .

دوضد ، دو فراهم نيامدنى . مثال :
بهم دانا و نادان كى بود خوش * كجا دمساز باشد آب و آتش .
ناصر خسرو .

مثل آب و روغن .

نياميختنى . جمع نشدنى . مثال :
با حاسد تو دولت چون آب و روغن است * با ناصح تو ساخته چون زير با بم است .
سوزنى .
چو آب و روغن از هم جداست خصم و حيات * چو شير و مى بهم آميخته است ملك و دوام .
عقد العلى .
وقت هشيارى چو آب و روغنند * وقت مستى همچو جان اندر تنند .
مولوى .