تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1382

مساهمون:

ص١٣٨٢

مادر باسم بچه مىخورد قند كلوچه .

نظير : بنام ما بكام تو .

مادر بتهابت نفس شماست

. . . ز آنكه آن بت مار و اين بت اژدهاست * آهن و سنگست نفس و بت شرار و آن شرار از آب ميگيرد قرار * سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود آدمى با اين دو كى ايمن شود . )
مولوى .

مادر بد بچه‌اش را بخواب نميتواند ببيند .

رجوع به : پدر و مادر به اولاد . . . ، شود .

مادر دزد گاهى سينه مىخورد گاهى سينه مىزند .

مادر را دل ميسوزد دايه را دامن .

تمثل :
بدايه گفت دايه چاره‌اى ساز * كه رفته يار بد مهر آيدم باز . . . يكى آتش ز عشق اندر من افتاد * مرا در دل تو را در دامن افتاد .
ويس و رامين .
دل دايه بر آن دلبر همى سوخت * مر او را جز شكيبائى نياموخت . . . بپاسخ گفت ويرا ويس دلكش * صبورى چون توانم من در آتش دل من با دل تو نيست يكسان * ترا دامن همى سوزد مرا جان .
ويس و رامين . اشاره :
گفتم نايمت نيز هرگز پيرامنا * بيهده گفتم من اين بيهده گويا منا . ما را گفتى ميا بيش بدين معدنا * ما را دل سوخته است عشق و ترا دامنا .
ابو الحسن اورمزدى
گل چو لاله نبود در غم كوتاهى عمر * لاله را سينه همى سوزد و گلرا دامن .
رفيع الدين لنبانى .
شنيده‌اى كه چه با شمع گفت پروانه * كه در فراق تو سوزان‌ترى بگو يا من جواب داد كه سوز است نام هر دو و ليك * مرا دل است كه ميسوزد و ترا دامن .
وصاف . نظير :
باغ‌بين را چه غم كه شاخ شكست * باغبان راست غصه‌اى گر هست .
اوحدى .
چو خر در گل افتد كسى نيكتر * نكو شد به زور از خداوند خر .
اسدى . و رجوع به : آه صاحب درد را . . . ، شود .

مادرزنت دوستت داشت .

بگاه آمدى از حضر هنوز براى تو چيزى برجاست .

مادرزنت دوستت نداشت .

دير رسيدى آنچه بود خورده‌اند .

مادر زن خرم كرده توبره بر سرم كرده .

مادر عاشق بيعار است .

هرچند فرزند بىمهر باشد مادر را مهر نكاهد .

مادر فرزند را بس حقهاست .

. . . او نه درخورد چنين جور و جفاست . )
مولوى .

مادر كه نيست با زن پدر بايد ساخت .

مادر مرده و ده درم وام .

تمثل : من كه عبد الرحمن فضوليم چنان كه زالان نشابور گفته‌اند مادر مرده و ده درم وام . ابو الفضل بيهقى .