مادر باسم بچه مىخورد قند كلوچه .
نظير : بنام ما بكام تو .
مادر بتهابت نفس شماست
. . . ز آنكه آن بت مار و اين بت اژدهاست * آهن و سنگست نفس و بت شرار
و آن شرار از آب ميگيرد قرار * سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود
آدمى با اين دو كى ايمن شود . )
مولوى .
مادر بد بچهاش را بخواب نميتواند ببيند .
رجوع به : پدر و مادر به اولاد . . . ، شود .
مادر دزد گاهى سينه مىخورد گاهى سينه مىزند .
مادر را دل ميسوزد دايه را دامن .
تمثل :
بدايه گفت دايه چارهاى ساز * كه رفته يار بد مهر آيدم باز . . .
يكى آتش ز عشق اندر من افتاد * مرا در دل تو را در دامن افتاد .
ويس و رامين .
دل دايه بر آن دلبر همى سوخت * مر او را جز شكيبائى نياموخت . . .
بپاسخ گفت ويرا ويس دلكش * صبورى چون توانم من در آتش
دل من با دل تو نيست يكسان * ترا دامن همى سوزد مرا جان .
ويس و رامين .
اشاره :
گفتم نايمت نيز هرگز پيرامنا * بيهده گفتم من اين بيهده گويا منا .
ما را گفتى ميا بيش بدين معدنا * ما را دل سوخته است عشق و ترا دامنا .
ابو الحسن اورمزدى
گل چو لاله نبود در غم كوتاهى عمر * لاله را سينه همى سوزد و گلرا دامن .
رفيع الدين لنبانى .
شنيدهاى كه چه با شمع گفت پروانه * كه در فراق تو سوزانترى بگو يا من
جواب داد كه سوز است نام هر دو و ليك * مرا دل است كه ميسوزد و ترا دامن .
وصاف .
نظير :
باغبين را چه غم كه شاخ شكست * باغبان راست غصهاى گر هست .
اوحدى .
چو خر در گل افتد كسى نيكتر * نكو شد به زور از خداوند خر .
اسدى .
و رجوع به : آه صاحب درد را . . . ، شود .
مادرزنت دوستت داشت .
بگاه آمدى از حضر هنوز براى تو چيزى برجاست .
مادرزنت دوستت نداشت .
دير رسيدى آنچه بود خوردهاند .
مادر زن خرم كرده توبره بر سرم كرده .
مادر عاشق بيعار است .
هرچند فرزند بىمهر باشد مادر را مهر نكاهد .
مادر فرزند را بس حقهاست .
. . . او نه درخورد چنين جور و جفاست . )
مولوى .
مادر كه نيست با زن پدر بايد ساخت .
مادر مرده و ده درم وام .
تمثل : من كه عبد الرحمن فضوليم چنان كه زالان نشابور گفتهاند مادر مرده و ده درم وام . ابو الفضل بيهقى .