تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1384

مساهمون:

ص١٣٨٤

ما را خداوند يافه نهشت .

سوى كار دانانش نامه نوشت * كه . . . )
دقيقى . رجوع به : افحسبتم انما . . . ، شود .

ماران كنند رودان كشند .

نتيجهء اعمال مادران را فرزندان بينند .

ما را نهالى بجز خاك نيست .

و زان پس چو مرگ آيدم باك نيست * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .

ما را نه از اين خمير نه از آن فطير .

جامع التمثيل .

ما را هم از اين نمد كلاهيست .

تمثل .
كسى كه بود مر او را از اين نمد كله است * و يا منم كه بدين سيرت و بدينسانم .
سوزنى .
مرا نيز از آن پايگاهى رسد * باندازهء سر كلاهى رسد .
نظامى .

ما را همه از براى خود ميخواهند

خود را ز براى ما نميخواهد كس . . . )
فدائى لاهيجانى .

مار از پودنه بدش ميآيد پودنه هم در لانه‌اش سبز مىشود .

نظير : ابغض من ريح السداب الى الحيات .
مار است اين جهان و جهانجوى مارگير وز مارگير مار برآرد همى دمار غره مشو بدانكه جهانت عزيز كرد اى بس عزيزكردهء خود را كه كرد خوار . عمارهء مروزى . رجوع به : از مارگير مار . . . ، شود .

مار افسون‌بردار نيست .

نصح و اندرز و يا ابرام در وى اثر نكند . تمثل :
هزار حيله كنم تا بگيرمش سر زلف * چه سود حيله كه مارش نميبرد افسون .
ابن يمين .
گفتم ايدل كم آنزلف سيه كارش گير * كان نه ماريست كه در وى دم افسون گيرد .
ابن يمين .
مار اگرچه بخاصيت نه نكوست پاسبان درخت صندل اوست . سنائى . رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، و رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .

ما رايت انصف من الدنيا ان خدمتها خدمتك و ان تركتها تركتك .

ابو عبد اللّه مغربى ، از كشف المحجوب .

ما رايت ظالما اشبه بمظلوم من حاسد ذى غم يشتكى من سوء حظه و يبغض المحسود بلا جرم و تقصير منه .

مار با بىپائى بيش از آن دود كه گوش خزك با هزار پاى .

از مجموعهء امثال طبع هند .

مار بد به از يار بد .

خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : فقرهء بعد شود .