ما را خداوند يافه نهشت .
سوى كار دانانش نامه نوشت * كه . . . )
دقيقى . رجوع به :
افحسبتم انما . . . ، شود .
ماران كنند رودان كشند .
نتيجهء اعمال مادران را فرزندان بينند .
ما را نهالى بجز خاك نيست .
و زان پس چو مرگ آيدم باك نيست * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
ما را نه از اين خمير نه از آن فطير .
جامع التمثيل .
ما را هم از اين نمد كلاهيست .
تمثل .
كسى كه بود مر او را از اين نمد كله است * و يا منم كه بدين سيرت و بدينسانم .
سوزنى .
مرا نيز از آن پايگاهى رسد * باندازهء سر كلاهى رسد .
نظامى .
ما را همه از براى خود ميخواهند
خود را ز براى ما نميخواهد كس . . . )
فدائى لاهيجانى .
مار از پودنه بدش ميآيد پودنه هم در لانهاش سبز مىشود .
نظير : ابغض من ريح السداب الى الحيات .
مار است اين جهان و جهانجوى مارگير وز مارگير مار برآرد همى دمار غره مشو بدانكه جهانت عزيز كرد اى بس عزيزكردهء خود را كه كرد خوار .
عمارهء مروزى .
رجوع به : از مارگير مار . . . ، شود .
مار افسونبردار نيست .
نصح و اندرز و يا ابرام در وى اثر نكند . تمثل :
هزار حيله كنم تا بگيرمش سر زلف * چه سود حيله كه مارش نميبرد افسون .
ابن يمين .
گفتم ايدل كم آنزلف سيه كارش گير * كان نه ماريست كه در وى دم افسون گيرد .
ابن يمين .
مار اگرچه بخاصيت نه نكوست پاسبان درخت صندل اوست .
سنائى .
رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، و رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .
ما رايت انصف من الدنيا ان خدمتها خدمتك و ان تركتها تركتك .
ابو عبد اللّه مغربى ، از كشف المحجوب .
ما رايت ظالما اشبه بمظلوم من حاسد ذى غم يشتكى من سوء حظه و يبغض المحسود بلا جرم و تقصير منه .
مار با بىپائى بيش از آن دود كه گوش خزك با هزار پاى .
از مجموعهء امثال طبع هند .
مار بد به از يار بد .
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : فقرهء بعد شود .