بينوائى دراعهء كتان در فصل زمستان پوشيده بود خرسى را سيل از كوهسار در ربوده بود ميگذرانيد و سرش در آب پنهان . كودكان پشت ويرا ديدند گفتند استاد اينك پوستينى در جوى افتاده است و تو را سرماست آن را بگير . استاد از غايت احتياج و سرما درجست كه پوستين را بگيرد خرس پير چنگال در وى زد استاد در آب گرفتار خرس شد كودكان بانگ ميداشتند كه اى استاد پوستين را بياور و اگر نميتوانى رها كن تو بيا . گفت من پوستين را رها ميكنم پوستين مرا رها نمىكند . فيه ما فيه .
مادح خورشيد مداح خود است .
. . . كه دو چشمم روشن و نامرمد است . )
مولوى .
نظير :
از او هرچه بگفتند از كموبيش * نشانى دادهاند از ديدهء خويش .
شبسترى .
ستايشت بحقيقت ستايش خويش است * كه آفتاب ستا چشم خويش را بستود .
مولوى .
و ليس يزيد الشمس نورا و رفعة * اطالة ذى نفع و اكثار مادح .
مادر آزادگان كم آرد فرزند .
( دير زياد آن بزرگوار خداوند * جان گرامى بجانش اندر پيوند
دائم بر جان او بلرزم زيراك * . . .
از ملكان كس چنو نبود جوانى * راد و سخندان و شيرمرد و خردمند
كس نشناسد همى كه كوشش او چون * خلق نداند همى كه بخشش او چند
دست و زبان زر و در پراكند او را * نام بگيتى نه از گزاف پراكند
در دل ما شاخ مهربانى بنشست * دل نه ببازى ز مهر خواسته بركند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو ابستاست فضل و سيرت او زند
گرچه بكوشند شاعران زمانه * مدح كسى را كسى نگويد مانند ( كذا )
سيرت او تخم گشت و نعمت او آب * خاطر مداح او زمين برومند
سيرت او بود وحىنامه بكسرى * چونكه بآئينش پندنامه بيا كند
سيرت آنشاه پندنامه اصليست * زانكه همى روزگار گيرد از او پند
هركه سر از پند شهريار بپيچد * پاى طرب را بدام كرم درافكند
كيست بگيتى خميرمايهء ادبار * آنكه باقبال او نباشد خرسند
هركه نخواهد همى گشايش كارش * گو بشو و دست روزگار فروبند
اى ملك از حال دوستانش همى ناز * اى فلك از حال دشمنانش همى خند
آخر شعر آن كنم كه اول گفتم * دير زياد آن بزرگوار خداوند )
رودكى .
نظير : بغاث الطير اكثرها فراخا و ام الصقر مقلات نزور . ام الكرام قليلة الاولاد . ابن المعتز ؟