مار بد زخم ار زند بر جان زند يار بد بر جان و بر ايمان زند
( حق ذات پاك اللّه الصمد * كه بود به مار بد از يار بد . . . ،
مولوى .
رجوع به : آلو چو به : آلو . . . ، شود .
مار بدست دشمن بايد گرفت ( يا ) بدست ديگران بايد گرفت .
اشاره :
چون يار ببوسه دادنم بار گرفت * زلفش بگرفتم از من آزار گرفت .
چون يارى من يار همى خوار گرفت * زان خواست بدست من همى مار گرفت
ابو الفرج رونى .
دولت تست آنكه هيچ مور نيازرد از او * ليك بدست كسان ارقم و ثعبان گرفت .
سلمان ساوجى .
تا برانش زمانه خوار سپرد ( كذا ) * تا به دستش زمانه مار گرفت .
انورى .
نظير :
بدست كسان چون توان كشت شير * نبايد ترا پيش او شد دلير .
اسدى .
بدست كسان مار بايد گرفت .
مار بدست دشمن كشتن .
مثال : سر مار بدست دشمن بكوب كه از احدى الحسنيين خالى نباشد كه اگر اين آمد مار كشتى و اگر آن از دشمن رستى . سعدى .
مار بود دشمن و بكندن دندانش زو مشو ايمن اگرت بايد دندان .
ابو حنيفهء اسكافى . . . ، )
مار پوست بگذارد خوى نميگذارد .
جامع التمثيل . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود .
مار تا راست نشود بسوراخ نرود .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
مار خاك هر زمينى را خورد برنگ آن خاك شود .
نظير : مال كافر را ميخورند .
بالاش شمشير مىزنند .
مار خانه را بدست همسايه گرفتن ( يا ) كشتن .
رجوع به : مار بدست دشمن . . . ، شود .
مار خفته را نميزند .
خفته و غافل را رنج رسانيدن از جوانمردى نيست ، رجوع به :
شبيخون . . . ، شود .
مار خوردن .
تحملى گفته و كردهء زشت و زننده كردن .
لعل روان ز جام زرنوش و غم جهان مخور * زين فلك مزورى بهرچه مار ميخورى . « 1 »
سلمان ساوجى .
مار خوشخط و خال است .
نظير : گرگى در لباس ميش است .
مار دارد مهره و در اصل خود بد گوهر است .
مار در آستين پروردن .
بدگهريرا يارى دادن .
هامش
( 1 )Avaler des Couleuvres