امر داده است ، پسر چنان كرد و مادر را نهايت شادان يافت . گفت فردا بحمام شو كه شب بخانهء شوى شوى شبانگاه مادر را بر چاروائى نشانده بصحرا برد و در مغازهاى بنشاند و گفت باش تا داماد باستقبال آيد و خود بازگشت پيرزن با خود مىسرود :
« بهبينى خطبه را خواندند * برنج خيساندند
آيا مردك جوان است * آيا ابرو كمان است . »
. پس از ساعتى از دور دور روشنائى .
ديد گفت آرى اينك مشعلها را آوردند . شعلهها از چشم گرگى ميتافت كه بجانب او ميشتافت .
گرگ نزديك شد پيرزن دستهاى گرگ را در گردن ديده پنداشت داماد است ليكن گرگ دندانها بگلوى او فشرد و زال گفت . . .
ما حفظ فر و ما كتب قر .
نظير : كل علم ليس فى القرطاس ضاع . رجوع به : العلم صيد . . . ، شود .
ما حيلة الريح اذا هبت من داخل .
شايد اصل مثل از فارسى ترجمه شده است چنان كه فردوسى نيز آن را آورده است آنجا كه از زبان گرسيوز در باب سياوش بافراسياب فرمايد :
هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو * بدانست راز كموبيش تو
ازو خويشتن را نگهدار باش * شب و روز بيدار و هشيار باش
چو بشناخت او راه سامان تو * تواند بدى كرد بر جان تو
نبينى از او جز همه درد و رنج * پراكندن دوده و نام و گنج
بر اين داستان زد يكى رهنمون * كه بادى كه از خانه آيد برون
ندانند درمان آن را ببند * اگر بد نخواهى تو بنيوش پند .
فردوسى .
نظير : چون دشمن از خانه خيزد با بيگانه جنگ بالا گيرد . ابو الفضل بيهقى . كرم درخت از خود درخت است . شكايت از كه كنم خانگيست غمازم . حافظ ، پر من است كه بر من است .
چون دوست دشمن است شكايت كجا برم . اظهرى .
چو سگ در رمه گشت بزغاله گير * شبان گو بسگ زن نه بر گرگ پير .
امير خسرو دهلوى .
و رجوع به : از ماست كه بر ماست ، شود .
ما خود افتادگان مسكينيم حاجت تيغ بركشيدن نيست .
سعدى .
نظير : ما خود شكستهايم چه باشد شكست ما .
ما خود شكستهايم چه باشد شكست ما
با چون خودى درافكن اگر پنجه ميكنى . . . )
رجوع به : فقرهء قبل شود .
ماخولياى مهترى سك مىكند بلعام را
از مايهء بيچارگى قطمير مردم مىشود . . . )
سعدى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
ما خيك پنير را رها كرديم خيك پنير ما را رها نمىكند .
گويند معلمى از