تاكنون اختر اثر كردى بر او * بعد از اين باشد امير اختر او .
مولوى .
نان تو ديرتر برسد خلق كشتنى است * از تو نماز فوت شود گوئى از قضاست .
كمال اسمعيل .
هين بخوان رب بما اغويتنى * تا نگردى جبرى و كژ كم تنى
بر درخت جبر تا كى برجهى * اختيار خويش را يكسو نهى
همچو آن ابليس و ذريات او * با خدا در جنگ و اندر گفتگو
چون بود اكراه با چندين خوشى * كه تو در عصيان همى دامن كشى
آنچنان خوش كس رود در مكرهى * كس چنان رقصان رود در گمرهى
بيست مرده جنگ مىكردى در آن * كت همى دادند پند آن ديگران
كه صواب اين است و راه اين است و بس * كى زند طعنه مرا جز هيچكس
كى چنين گويد كسى كو مكره است * چون چنين گنجد كسى كوبيره است
هرچه نفست خواست دارى اختيار ؟ * هرچه عقلت خواست دارى اضطرار !
مولوى .
موحد جبرى قول و قدرى فعل باشد . جلابى غزنوى . التوحيد دون الجبر و فوق القدر .
حمار بشر اعقل من بشر . ابو الهديل علاف در استهزاء بشر مريسى جبرى .
و كاهلى را خرسندى مخوان كه نقش عالم حدوث در كارگاه جبر و قدر چنين بستهاند كه تا تو در بست و گشاد كارها ميان جهد نبندى ترا هيچ كار نگشايد . مرزباننامه .
جنبش جبر خلق عالم راست * جنبش اختيار آدم راست .
سنائى .
چرا من خويشتن را بد پسندم * بهانه ز آن بدى بر چرخ بندم .
ويس و رامين .
بزرجمهر گفت استاد را پرسيدم كارها بكوشش است يا بقضاء گفت كوشش قضا را سبب است .
از تاريخ گزيده . و رجوع به : النجوم . . . ، و از تو حركت . . . ، و لا رهبانية . . . ، شود .
لا جديد لمن لا خلق له .
نظير : هرچه در چشمت خوار آيد نگاهدار كه روزى به كار آيد .
لا خير فى معروف اذا احصى .
نيكى نيكى نباشد چون شمار آن نگاهدارند . نظير :
نبود عيش چو معشوقه بود بوسه شمر . فرخى .
لا حب الا للحبيب الاول ( يا ) للمحب الاول .
تمثل :
ز جانش خوشتر آمد عشق رامين * چه خوش باشد بدل يار نخستين .
ويس و رامين .
نباشد يار چون يار نخستين * نه هر معشوق چون معشوق پيشين .
ويس و رامين .
چو جان باشد گزيده يار پيشين * تو بر يار گزيده هيچ مگزين .
ويس و رامين .
لا حرمة للفاسق .
على عليه السلام .
لا حسن كحسن الخلق .
حديث .