صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرميت گو چه ميكنى ؟
گفت از باغ خدا بندهء خدا * گر خورد خرما كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوان خداوند غنى
گفت اى ايبك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بو الحسن
پس به بستش سخت آندم بر درخت * ميزدش بر پشت و پهلو چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زار زار
گفت كز چوب خدا اين بندهاش * مىزند بر پشت ديگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او * من غلام و آلت فرمان او
گفت توبه كردم از جبر اى عيار * اختيار است اختيار است اختيار .
مولوى .
پس بگفتندش اميران كاين فنى است * از عنايتهاست كار جهد نيست
قسمت حق است مه را روى نغز * دادهء بخت است گل را بوى نغز
گفت سلطان بلكه آنچه از نفس زاد * ريع تقصير است و دخل اجتهاد
ورنه آدم كى بگفتى با خدا * ربنا انا ظلمنا نفسنا
همچو ابليسى كه گفت اغويتنى * تو شكستى جام و ما را ميزنى
بل قضا حق است و جهد بنده حق * هين مباش اعور چو ابليس خلق
در تردد ماندهايم اندر دو كار * اين تردد كى بود بىاختيار
اين كنم يا آن كنم خود كى شود * چون دو دست و پاى او بسته بود
هيچ باشد اين تردد بر سرم * كه روم در بحر يا بالا پرم
اين تردد هست كه موصل روم * يا براى سحر تا بابل روم
پس تردد را ببايد قدرتى * ورنه آن خندان بود بر سبلتى
بر قضا كم نه بهانهاى جوان * جرم خود را چه نهى بر ديگران
خون كند زيد و قصاص او بعمر ! * مى خورد عمر و بر احمد حد خمر !
گرد خود بر گرد و جرم خود ببين * جنبش از خود بين تو از سايه مبين
تو عسل خوردى نيايد تب به غير * مزد روز تو نيايد شب به غير
تو چه كردى جهد كان با تو نگشت * تو چه كاريدى كه نامد ريع كشت
فعل تو كان زايد از جان و تنت * همچو فرزندى بگيرد دامنت
فعل را در غيب صورت ميكنند * فعل دزديرا نه دارى ميزنند ؟
دار كى ماند بدزدى ليك آن * هست تصوير خداى غيبدان