در دل شحنه چو حق الهام داد * كاينچنين صورت بساز از بهر داد
تا تو در عالم باشى و عادل قضا * نامناسب چون دهد داور سزا
چونكه حاكم اين كند اندر گزين * چون كند حكم احكم اين حاكمين
چون بكارى جو نرويد غير جو * قرض تو كردى ز كه خواهى گرو
جرم خود را بر كس ديگر منه * گوش و هوش خود بر اين پاداش ده
جرم بر خود نه كه تو خود كاشتى * با جزا و عدل حق كن آشتى
رنج را باشد سبب بد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نى
آن نظر بر بخت ، چشم احول كند * كلب را كهدانى و كاهل كند
متهم كن نفس خود را اى فتى * متهم كم كن جزاى عدل را
توبه كن مردانه سر آور بره * كه فمن يعمل بمثقال يره
در فسون نفس كم شو غرهاى * كافتاب حق نپوشد ذرهاى
هست آن ذرات جسمى اى مفيد * پيش اين خورشيد جسمانى پديد
هست ذرات خواطر و افتكار * پيش خورشيد حقايق آشكار .
مولوى .
اختيار آمد عبادت را نمك * ورنه ، مىگردد بناخواه اين فلك
گردش او را نه اجر و نى عقاب * كاختيار آمد هنر وقت عتاب
جمله عالم خود مسبح آمدند * نيست آن تسبيح جبرى سودمند
. . . * . . .
در جهان اين مدح و شاباش و زهى * ز اختيار است و حفاظ و آگهى .
مولوى .
هر كه او ماند از كاهلى بيشكر و صبر * او همى داند كه گيرد پاى جبر
هر كه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد
گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد يا بميرد چون چراغ
جبر چبود بستن اشكسته را * يا بپيوستن رگ بگسسته را
چون درين ره پاى خود بشكستهاى * بر كه مىخندى چو پا را بستهاى
و آنكه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و برنشست
حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
تاكنون فرمان پذيرفتنى ز شاه * بعد از آن فرمان رساند بر سپاه