گر شتربان اشتريرا مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شتر برده است بو
همچنين گر بر سگى سنگى زنى * بر تو آرد حمله گردى منثنى
سنگ را گر گيرد از خشم تو است * چون تو دورى و ندارد بر تو دست .
عقل حيوانى چو دانست اختيار * اين مگو اى عقل انسان شرمدار .
روشن است اين ليك از طعم سحور * آن خورنده چشم بربندد ز نور
چونكه كلى ميل آن نان خوردنيست * رو بتاريكى كند كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند * چه عجب گر پشت بر برهان كند
. . . * . . .
مولوى .
گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه * آنچه كردم بود آن حكم إله
گفت شحنه آنچه من هم ميكنم * حكم حق است اى دو چشم روشنم .
از دكانى گر كسى تربى برد * كاين ز حكم ايزد است اى باخرد
بر سرش كوبى دو سه مشت گره * حكم حق است اينكه اينجا باز نه .
در يكى تره چو اين عذر اى فضول * مىنيايد نزد بقالى قبول
چون بر اين عذر اعتمادى ميكنى * گرد مار و اژدها بر مىتنى
زين چنين عذر اى سليم نانبيل * خون و مال و زن همه كردى سبيل
هركسى پس سبلت تو بركند * عذر آرد خويش را مضطر كند
حكم حق گر عذر ميشايد ترا * پس بياموز و بده فتوى مرا
كه مرا صد آرزو و شهوت است * دست من بسته ز بيم هيبت است
پس كرم كن عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره
اختيارى كردهاى تو پيشهاى * كاختيارى دارم و انديشهاى
ورنه چون بگزيدهاى آن پيشه را * از ميان پيشهها اى كدخدا
چونكه آيد نوبت نفس و هوا * بيست مرده اختيار آيد ترا
چون برد يك حبه از تو يار سود * اختيار جنگ در جانت گشود
چونكه آيد نوبت شكر نعم * اختيارات نيست وز سنگى تو كم
دوزخت را عذر باشد اين يقين * كاندرين سوزش مرا معذور بين
. . . * . . .
آن يكى بر رفت بالاى درخت * مىفشاند او ميوه را دزدانه سخت