عليك حقا و ان لريك عليك حقا . حديث . اياكم و العزله فان العزلة مقارنة الشيطان و عليكم بالصحبة رضاء الرحمن . جنيد بغدادى ، از كشف المحجوب . عليكم بالجهاد فانه رهبانية امتى . حديث . تنهائى به خدا مىبرازد .
بدانگه كه لوح آفريد و قلم * بزد بر همه بودنيها رقم
جهانرا فزايش ز جفت آفريد * كه افزونى از يك نيايد پديد
يكى نيست جز داور كردگار * كه او را نه انباز و نه جفت و يار
هرآنچ آفريدست جفت آفريد * گشاده ز راز نهفت آفريد
زمانه بمردم شد آراسته * وز او ارج گيرد همى خواسته
اگر نيستى جفت اندر جهان * بماندى توانائى اندر نهان
و ديگر كه بىجفت دين خداى * نديديم مرد جوانرا بپاى
بويژه كه باشد ز تخم بزرگ * چو بيجفت باشد نماند سترك
چه نيكوتر از پهلوان جهان * كه گردد ز فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آيدش * به فرزند تو روز بازآيدش
بگيتى بماند ز فرزند نام * كه اين پور زال است و آن پور سام
به دو گردد آراسته تاج و تخت * از آن رفته نام و بدين مانده بخت .
فردوسى .
بمردم درآميز اگر مردمى * كه با آدمى خو گر است آدمى .
نظامى .
آنچه زو چاره نيست يارش دان * وانكه نه يار تو است بارش دان .
سنائى .
چو اندر پس پرده ماند جوان * بماند منش پست و تيره روان
بود مرد از بهر كوپال و گرز * كه بفرازد اندر جهان يال و برز .
فردوسى .
جوان كى شكيبد ز جفت جوان * بويژه كه باشد ز تخم كيان
كه مرد از براى زنان است و زن * فزونتر ز مردش بود خواستن .
فردوسى .
چو نيمه است تنها زن ارچه نكوست * دگر نيمهاش سايهء شوى اوست .
زنان را بود شوى كردن هنر * بر شوى زن به كه نزد پدر
بود سيب خوشبوى بر شاخ خويش * و ليكن بجامه دهد بوى بيش
زن ار چند با چيز و با آبروى * نگيرد دلش خرمى جز بشوى .
اسدى .
شر امتى الوحدانى . . . حديث . انسان مدنى الطبع است .
از ترهب نهى فرمود آن رسول * بدعتى چون برگرفتى اى فضول
جمعه شرط است و جماعت در نماز * امر معروف و ز منكر احتراز
رنج بدخويان كشيدن زير صبر * منفعت دادن بخلقان همچو ابر
خير ناس ان ينفع الناس اى پدر * گرنه سنگى چه حريفى بامدر