در خرد جبر از قدر رسواتر است * زانكه جبرى حس خود را منكر است .
مولوى .
جملهء عالم مقر در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن ميار
او همى گويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست وين جمله خطاست
حس را حيوان مقر است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق
زانكه محسوس است ما را اختيار * خوب ميآيد بر او تكليف كار
درك وجدانى بجاى حس بود * هر دو در يك جدول اى عم ميرود
نغز مىآيد بر او كن يا مكن * امر و نهى ماجراها در سخن
اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
و آن پشيمانى كه خوردى از بدى * ز اختيار خويش گشتى مهتدى
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد
هيچ عاقل هيچ دانا اين كند * با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
كه نگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نگرديد اى موات و عاجزان
عقل كى حكمى كند بر چوب و سنگ * مرد جنگى چون زند بر نقش چنگ
كاى غلام بسته دست اشكسته پا * نيزه برگير و بيا سوى وغا
خالقى كو اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند
احتمال عجز بر حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى
غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جرم دار
چون همى خائى تو دندان بر عدو * چون همى بينى گناه و جرم او
گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد سخت مجروحت كند
هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف * هيچ اندر كين او باشى تو وقف
كه چرا بر من زد و دستم شكست * يا چرا بر من فتاد و كرد پست
او عدوى جان و خصم تن بده است * قاصدا در بند خون من بده است
كودكان خرد را چون ميزنى * چون بزرگان را منزه ميكنى !
آنكه مال تو برد گوئى بگير * دست و پايش را ببر سازش اسير
وانكه قصد عورت تو مىكند * صد هزاران خشم از تو سرزند
گر بيايد سيل و رخت تو برد * هيچ با سيل آورد كينه خرد
ور بيامد باد و دستارت ربود * كى ترا با باد دل خشمى نمود
خشم در تو شد بيان اختيار * تا نگوئى جبريانه اعتذار