گفت عيسى را يكى هشيار سر چيست در هستى ز جمله صعبتر گفتش ايجان صعبتر خشم خدا كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما گفت زين خشم خدا چبود امان گفت ترك خشم خويش اندر زمان .
مولوى .
گفت كم كن كه من چه خواهم كرد گوى كردم مگو كه خواهم كرد .
سنائى .
نظير :
از دل صنما مهر تو بيرون كردم * وان كوه غم ترا بهامون كردم
امروز نگويمت كه چون خواهم كرد * فردا دانى كه گويمت چون كردم .
قابوس وشمگير
رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
گفتم كه مگر تخم هوس كاشتنى است معلومم شد كه جمله بگذاشتنى است بگذاشتنى است هرچه در عالم هست الا فرصت كه آن نگهداشتنى است .
اوحدى .
رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود .
گفتگو آئين درويشى نبود ورنه با تو ماجراها داشتيم .
حافظ .
گفتگوى كفر و دين آخر بيكجا ميكشد .
. . . خواب يك خوابست باشد مختلف تعبيرها . )
صائب . نظير :
تا بكى از كفر و دين گوئى قدم در راه نه * كاين دو راه مختلف آخر گذارد سر بهم .
صائب .
روى هفتاد و دو ملت جز بدان درگاه نيست * عالمى سرگشتهاند اما كسى گمراه نيست .
صائب .
گفت ليلى را خليفه كاين توئى كز تو مجنون شد پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى .
مولوى .
رجوع به : اگر بر ديدهء مجنون . . . و رجوع به : از محبت نار . . . ، شود .
گفت معشوقى بعاشق كى فتى تو بغربت ديدهاى بس شهرها پس كدامين شهر از آنها خوشتر است گفت آن شهرى كه در وى دلبر است .
( . . . هر كجا باشد شه ما را بساط * هست صحرا گر بود سم الخياط
هر كجا يوسف رخى باشد چو ماه * جنت است آن گرچه باشد قعر چاه . )
مولوى .
گفت من مستسقيم آبم كشد گرچه ميدانم كه آبم ميكشد .
مولوى .
گفتم و تير از كمان آمد برون
مى خورى به كز ريا طاعت كنى . . . )
خاقانى .