ز گفت عيبجو مجنون برآشفت * در آن آشفتگى خندان شد و گفت
كه گر بر ديدهء مجنون نشينى * به غير از خوبى ليلى نبينى .
وحشى .
و رجوع به : از محبت نار نورى . . . ، شود .
گفت با ماست خوردهام بسيار
( رادمردى ز غافلى پرسيد * چون ورا سخت جلف و جاهل ديد
گفت هرگز تو زعفران ديدى * يا جز از نام هيچ نشنيدى
. . . * صد ره و بيشتر نه خود يك بار
مرد را گفت رادمرد حكيم * اينت بيچاره اينت مرد سليم
تو بصل نيز هم نمىدانى * بيهده ريش چند جنبانى . )
سنائى .
رجوع به : حمام داشتيم . . . ، شود .
گفت بگذار كردمى بايد در غم عشق مردمى بايد
( . . . تا تو ريش و سرى چو ما باشى * جان و دل گرد تا خدا باشى
گرگ در دشت و شير در بيشه * همه هم حرفتند و هم پيشه
نه تو دينار دارى و من دانك * برخ من چرا برآرى بانگ
دو الف يك جهت به بىنقطى * اين سقط چون شد آن سرى سقطى
تو بريش و بجبه معتبرى * اگر آن ريش و اهلى چه برى . )
اوحدى .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
گفت بگذار و گرد كرد برآى
. . . بندهاى گران ز خود بگشاى . )
سنائى .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گفت پيغمبر به اصحاب كبار تن مپوشانيد از باد بهار كانچه با برگ درختان مىكند با تن و جان شما آن مىكند .
اصل شعر چنين است :
گفت پيغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانيد ياران زينهار
زانكه با جان شما آن مىكند * كان بهاران با درختان مىكند .
مولوى .
و حديث اين است : اغتنموا برد الربيع فانه يعمل بابدانكم كما يعمل باشجاركم و اجتنبوا برد الخريف فانه يعمل بابدانكم كما يعمل باشجاركم .
گفت پيغمبر كه جنت از إله گر هميخواهى ز كس چيزى مخواه .
مولوى .