گفت پيغمبر كه چون كوبى درى عاقبت زان در برون آيد سرى
( . . . چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى
چون ز چاهى ميكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك . )
مولوى .
اقتباس از : من قرع بابا و لج ولج . حديث . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گفت پيغمبر كه در بازارها دو فرشته مىكند دائم ندا كايخدا تو منفقانرا ده خلف ويخدا تو ممسكانرا ده تلف .
مولوى .
اقتباس از : اللهم اعط كل منفق خلفا و كل ممسك تلفا . حديث .
گفت پيغمبر كه هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون
( . . . از كمال حزم و سوء الظن خويش * نى ز نقص و بددلى و ضعف كيش . )
مولوى .
نظير : الحزم سوء الظن .
گفت تا چشمش كلاپيسه شدن كور گشته است اين دو چشم شوخ من .
رجوع بمثنوى چاپ علاء الدوله صفحهء 533 شود .
گفت چشم تنگ دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور
( آن شنيدستى كه وقتى تاجرى * در بيابانى بيفتاد از ستور . . . )
سعدى .
گفت حاجى خانه است ؟ گفتند نه .
گفت اگر هم بود به چيزى نبود .
گفت خانهء قاضى عروسى است .
گفت بتوچه . گفت مرا هم دعوت كردهاند .
گفت به من چه .
گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه آنچه كردم بود آن حكم إله گفت شحنه آنچه منهم ميكنم حكم حق است اى دو چشم روشنم .
مولوى .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
گفت رخم گرچه زجاجىوش است ايمنى از ريشكشان هم خوش است
( كوسهء كمريش دلى داشت تنگ * ريشكشان ديد يكيرا بچنگ . . . )
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
گفت شخصى خوب ورد آوردهاى ليك سوراخ دعا گم كردهاى .
مولوى .
رجوع به : سوراخ دعا گم كردن ، شود .
گفت عمرت چند سال است اى پسر بازگوى و در مدزد و ميشمر گفت هجده هفده نىنى شانزده اى برادر خوانده يا كه پانزده گفت واپس واپس اى خيره سرت باز ميرو تابه [ . . . ] مادرت .
مولوى .