گشتن اين چرخ بس اى هوشمند نيك دليل است ترا بر فناش .
ناصر خسرو .
گفتار بىكردار ضايع ماند .
( . . . و فرمودن بىورزيدن سبب و بال آخرت بود . ) كيمياى سعادت .
گفتار چه بايد كه همى بينى كردار
چيزى كه همى دانى بيهوده چه پرسى . . . )
فرخى .
رجوع به : چرا ره بينم و فرسنگ پرسم ، شود .
گفتار نيكو نگردد كهن .
خردمند با مردم پارسا * چو جائى سخن راند از پادشا
همه سخته بايد كه راند سخن * كه . . . )
فردوسى .
گفت آرى پهلوى ياران خوش است ليك اى جان در اگر نتوان نشست .
( يك غريبى خانه ميجست از شتاب * دوستى بردش سوى خانهء خراب
گفت او اين را اگر سقفى بدى * پهلوى من مر ترا مسكن شدى
هم عيال تو بياسودى اگر * در ميانه داشتى حجرهء دگر
ور رسيدى ميهمان روزى ترا * هم بياسودى اگر بوديت جا . . . )
مولوى .
رجوع به : اگر خالهام ريش داشت . . . ، شود .
گفت شيخا هرآنچه گوئى هستم ليكن تو چنان كه مىنمائى هستى ؟
( شيخى بزنى فاحشه گفتا مستى * پيوسته بدام ديگران پا بستى . . . )
خيام .
رجوع به : اگر گناه . . . ، شود .
گفت از خود تو ميترسم .
لالائى زشت كودك خواجه در آغوش داشت كودك زارى و بىقرارى مىكرد لالا گفت چون با منى از چه ميترسى . . .
گفت با ليلى خليفه كاين توئى كز تو شد مجنون پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى .
مولوى .
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل * حسن ليلى نيست چندان هست سهل
بهتر از وى صد هزاران دلربا * هست همچون ماه در شهر اى كيا
گفت صورت كوزه است و حسن مى * مى خدايم مىدهد از ظرف وى
مر شما را سركه داد از كوزهاش * تا نباشد عشق اوتان گوش كش
از يكى كوزه دهد زهر و عسل * هر يكى را دست حق عز و جل
كوزه مىبينى و ليكن آن شراب * روى ننمايد به چشم ناصواب .
مولوى .
به مجنون گفت روزى عيبجوئى * كه پيدا كن به از ليلى نكوئى
كه ليلى گرچه در چشم تو حوريست * بهر عضوى ز اعضايش قصوريست