كاروان از كاروان نگسستن .
مثال :
تا بود بر راه جودش قافله بر قافله * نگسلد در راه شكرش كاروان از كاروان .
معزى .
گرفته راه اميد نشسته رهبان عقل * كه كاروان سخاش نگسلد از كاروان .
مسعود سعد .
كاروانى زده شد كار گروهى سره شد .
كاروانى همى از رى بسوى دسگره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گلهء دزدان از دور بديدند چو آن * هر يكى ز ايشان گفتى كه يكى قسوره شد
آنچه دزدانرا راى آمد بردند و شدند * بد كسى نيز كه با دزد همى يكسره شد
رهروى بود در آن راه درم يافت بسى * چون توانگر شد گوئى سخنش نادره شد
هرچه پرسيدند او را همه اين بود جواب * . . . )
ليثى ( لبيبى ؟ )
نقل از تاريخ بيهقى .
نظير :
تغارى بشكند ماستى بريزد * جهان گردد بكام كاسه ليسان .
كاروانى كى رسد هرگز بگرد لشكرى
بازپس ماند ز همراهيت گر آصف بود . . . ) .
انورى .
كار و كيا .
مثال :
بر فلك جان راست صد كار و كيا * در زمين اين تن چو خرخايد گيا .
مولوى .
عشق آن بگزين كه جمله انبيا * يافتند از عشق او كار و كيا .
مولوى .
خطبهء شاهان بگردد و آن كيا * جز كيا و خطبهاى انبيا .
مولوى .
مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا * شرح نتوان كرد از آن كار و كيا .
مولوى .
كارها بصبر برآيد و مستعجل بسر درآيد .
سعدى . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، و رجوع به : العجلة من الشيطان ، شود .
كارها را كارفرما مىكند .
جامع التمثيل . نظير :
1 ) گرچه تير از كمان همى گذرد * از كماندار بيند اهل خرد .
سعدى .
كه نالد ز ظالم كه در دور تست * كه هرجور كو مىكند جور تست .
سعدى .
نه سگ دامن كاروانى دريد * كه دهقان ظالم كه سگ پروريد .
سعدى .
2 ) بذوق كارفرما پيش نه پاى * كه خيزد ذوق كار از كارفرماى .
وحشى .
نيايد كارها بىكار كن راست * اگرچه عمده سعى كارفرماست .
وحشى .
و رجوع به : گرچه تير از كمان . . . ، شود .
كارها نيكو شود اما بصبر .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد . . . ، شود .