فلان هميشه كاسهء چكنم در دست دارد . رجوع به : كاسه كجا نهم ، شود .
كاسهء چينى كه صدا مىكند خود صفت خويش ادا مىكند .
جامع التمثيل :
و گاهى مصرع دوم اين بيت را چنين خوانند : راز دل خويش ادا مىكند . رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود .
كاسهء خاصان منه در پيش عام
ترك كن تا ماند اين تقرير خام . . . )
مولوى .
كاسه داريم آرك و ارك تو پر كنى من پر ترك .
نظير : اضئى لى اقدح لك .
اكدح لى اكدح لك . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
كاسه را كاشى مىشكند تاوانشرا قمى ميدهد .
نظير : خر خرابى مىكند گوش گاو را مىبرند .
كاسه كجا نهم ( يا ) كجا برم .
بوالفضولانه با نادانى تملق را در كارى دخالت كردن . مثال :
آنجا كه خوان همتت آراست روزگار * اين هفت طاس گردون كاسه كجا برند .
كمال اسمعيل .
بو الفضولان براى تمكين را * همه كاسه كجا نهم دين را .
سنائى .
گهى معروف سازد ز ناكسى خود را * گهى كجا نهم اين كاسه گاه نوحهسراى .
سوزنى .
و برحسب غالب احتمالات مفهوم شعر ذيل نظير و قريب بمفهوم اين مثل است :
اين فلك فضولى كاينه را كجا برم ( كذا ) * بر سر خوان همى دهد غصه بجاى نيشكر .
مجير بيلقانى .
كاسهء گرمتر از آش .
نظير : دايهء از مادر مهربانتر .
كاسهء گرمتر از آش كه ديد
كيسهء بيشتر از كان كه شنيد . . . )
جامى .
كاسهء لوليان جدا .
از شاهد صادق .
كاسه و كوزه را بسر كسى شكستن .
با بىگناهى او ، همهء تقصيرها را به دو نسبت كردن .
كاسهء همسايه دارد پايها
نان مردان مىشود بر مرد وام . . . )
ابو المعالى . نظير :
كاسهء همسايه دو پا دارد .
جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
كاسه همسايه كردن .
از ماحضر قسمتى براى همسايه فرستادن .
كاشان كپه با فعله است .
با تحمل رنج كار تحمل خرج آن نتوان كرد .
كاش پاهايم شكسته بود .
اگر نتيجهء سوء رفتن را ميدانستم نميرفتم .
ناله ميكرد و فغان و هاىهاى * كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى .
مولوى .
كاش دوغلو بودى .
دوغلو توامان باشد . بسيار بىمزه و خنكى .
كاش گشاده نبود چشم من و گوش من كافت جان من است عقل من و هوش من .
شاهزاده شيخ الرئيس .