كارگر را در كار توان شناخت .
نظير : كل يأتى بما هو له اهل . ما اشبه السفينة بالملاح .
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ
. قرآن كريم . سورهء 17 . آيهء 86 .
كار گيتى بىرنج مىنگيرد ساز
بيا بكش همه رنج و مجوى آسانى * كه . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كار گيتى همه بر فال نهاده است خداى
. . . خاصه فالى كه زند چاكر و چون من چاكر . )
فرخى . رجوع به : فال كرده . . . ، شود .
كار مردان همه روشنيست نه هنگامهسازى و دستان تنيست .
( بلى . . . ) مرحوم اديب .
كار مشكل شود آنگاه كه مشكل گيرى گرش از اول شمرى آسان آسان گذرد .
قاآنى .
نظير :
كار دنيا كه تو دشوار گرفتى بر خود * گر تو بر خويشتن آسان كنى آسان گردد .
كمال اسمعيل .
رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود .
كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش
رند عالمسوز را با مصلحتبينى چكار . . . )
حافظ .
كار ناكرده بكرده مشماريد .
منسوب بانوشيروان . از تاريخ گزيده .
كار ناكرده را مزد نباشد .
جامع التمثيل . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كار نايد از طبايع چون نماند اعتدال .
عنصرى .
كار نباشد زرنگ است .
بمزاح ، كاهل است .
كار نشد ندارد .
نظير : همم الرجال تقلع الجبال . مرگ چاره ندارد .
مشكلى نيست كه آسان نشود * مرد بايد كه هراسان نشود .
و رجوع به : آسان گردد بر آنچه . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كار نكرده را چندش مزد است
؟ اشاره :
خدمت ناكرده را مزد طمع داشت نه * آنچه نكرده است كس قاعده نتوان نهاد .
اخسيكتى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود
كار نه روزه كند و نه نماز كار عجز كند و نياز .
خواجه عبد اللّه انصارى .
كار نيكو كردن از پر كردن است .
تمثل :
گفت پر كرد شهريار اين كار * كار پر كرده كى بود دشوار .
نظامى .
رجوع به : اگر خواهى شوى خوشنويس . . . ، شود .