گريهء زن مكر زن است .
رجوع به : گريه دام . . . ، شود .
گريه كردن هم دل خوش ميخواهد .
گزاف از خرد يافته كى سزد
كه نشناسدش چشم تو نيك و بد . . . )
فردوسى .
گزافه است بريدن زران شير كباب
گزاف باشد با دولت تو كوشيدن . . . )
ازرقى .
گزافه نه بردارد اين روزگار
بدانگونه او كشته شد خوار و زار . . . )
فردوسى .
گز نكرده پاره مكن ( يا ) مبر .
تمثل : وى نخست ببريد و اندازه نگرفت . ابو الفضل بيهقى .
بريدى تو ناكرده گز جامه را * نخواندى تو پايان شهنامه را .
مرحوم اديب .
نظير : قدر ثم اقطع . رجوع به : آب نديده . . . ، شود .
گزيدهء حسد را كه داند فسون نهفته است آتش به سنگ اندرون .
مرحوم اديب ؟
گزيدهء مار را افسون پديد است گزيدهء جهل را كه شناسد افسون .
ناصر خسرو .
گزى مطبخ به از صد گز طويله .
رجوع به : آفتابه لگن شش دست . . . ، شود .
گستاخى كند از دوست دشمن
مباش اى بت چنين گستاخ بر من * كه . . . )
ويس و رامين .
گشادبازى .
گشادباز . فراخروى . اسراف . مسرف . دست بباد . از گشادبازى مصطلح در بازى نرد مأخوذ است . نظير : شكم به آب زن .
گشاد دست بىابرو گشادن بود با استخوان لوزينه دادن .
امير خسرو دهلوى .
گشاده آنگهى گردد همه كار كه سختى بيش او را بند و مسمار .
ويس و رامين .
نظير : تا پريشان نشود كار بسامان نرسد . و رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
گشادهدست شوى چون گشاده دارى در
گشادهدست شوى در جهان بامر و به نهى . . . )
رضى الدين نيشابورى .
گشادهدلان را بود بخت يار
. . . انوشه كسى كو بود بردبار . )
فردوسى .
گشادهزبان و جوانيت هست سخن گفتن پهلوانيت هست .
فردوسى .
گشاده سليح و گسسته كمر
سوى شاه تركان نهادند سر . . . )
فردوسى . در جاى ديگر
تنش جاى ديگر دگر جاى سر . . . )
فردوسى .
گشاده شد آنكس كه او لب ببست
. . . زبان بسته بايد گشاده دو دست . )
فردوسى .
گشايد بند چون دشوار گردد بخندد شمع چون بيمار گردد
( تو صابر باش در غم روزكى چند * نماند هيچكس جاويد در بند . . . )