گرم دارى تنور نان دربند
ابر بىآب چند باشى چند . . . )
نظامى . رجوع به :
تا تنور گرم است . . . ، شود .
گر مذهب عاشقان عاقل دارى يكدوست بسنده كن كه يكدل دارى .
نظير : خدا يكى يار يكى .
گر مرد راهبين شدهاى عيب كس مكن از زاغ چشمبين و ز طاوس پر نگر .
نظير :
گل از بوستان بادهنوشان برند * خس و خار هيزمفروشان برند .
گويند عيسى عليه السلام با شاگردان بجيفهء سگى ميگذشت شاگردان گفتند چه بد است بوى او مسيح فرمود چه سپيد است دندان او . رجوع به : گل بىعيب . . . ، شود .
گر مرهم تو بر دل مردم بمنت است بردار مرهمت كه نمك ميپراكنى .
اوحدى .
گر مسى گردد ز گفتارت نفير كيميا را هيچ از وى وامگير اين زمان گرم است نفس كافرش گفت تو سودش دهد در آخرش .
مولوى .
گر مگس رقصى كند در پردههاى عنكبوت استماع آن كند در قاف عنقارا حزين ؟
سيف اسفرنك .
گر ملك اين است و همين روزگار زين ده ويران دهمت صد هزار .
مصحف شعر نظامى : تا ملك اين است و چنين روزگار . . . نظير : امير اسمعيل گيلكى كه پادشاه طبس بود روزى از دروازهء شهر بيرون آمد يكى را ديد كه بزغالهاى داشت و به شهر ميبرد . امير گفت اين بزغاله را از كجا خريدهاى . گفت اى امير خانهاى داشتم به اين بزغاله بفروختم . گفت سرائى به بزغالهاى دادى ! گفت اى ! امير سال ديگر از دولت تو بمرغى باز خرم . از عقد العلى .
گر ملك كار بر آئين بزرگان نكند از بر تخت خداونديش آرند به زير .
بديع الزمان .
گرم و سرد روزگار ديده .
آزموده . مثال :
به دو گفت گودرز كاى شيرمرد * نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد .
فردوسى .
واقعات زمانه ديده بسى * گرم و سرد جهان چشيده بسى .
امير خسرو .
گرمى را سردى سازد و سردى را گرمى .
كيمياى سعادت . نظير : حفظ الصحة بالشكل و العلاج بالضد .
گر ناصيت برد عمر باشى وز شيعى خواندت على نامى .
( هر روز بمذهبى دگر باشى * گه در چه ژرف و گاه بر بامى . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : خاكشى مزاج است . شود .