خسروا عدل تو جائيست كه از چنگل باز * هيچ تيهو بچه در ملك تو افغان نكند .
مجير بيلقانى .
در روزگار عدل تو شايد كه عاقلان * گويند بره با بچهء گرگ توام است .
ابن يمين .
بروزگار همايون خسرو عادل * كه گرگ و ميش بتوفيق او همآوازند .
سعدى .
در پناه دولت او در ضمان عدل او * آهوان در بيشه با شيران چرا خور كردهاند .
اديب صابر .
در زمانش بره بر دعوى خون مادران * گرگرا بگرفته گردن پيش چوپان ميبرد
سلمان ساوجى .
هم ميش را بعهد تو گرگ است مؤتمن * هم كبكرا بدور تو باز است مستشار .
سلمان ساوجى .
بگرگ عدل تو گفت از پى خوشامد ميش * بدوش بر بره را و بر شبان برسان .
سلمان ساوجى .
با باز در زمان تو تيهو مصاحب است * با شير در امان تو آهو معانق است .
سلمان ساوجى .
ز عدل او شده باز سفيد جفت كلنك * ز امن او شده شير سياه يار شگال .
نه اين فراز برد در هوا بدان چنگل * نه آن دراز كند در زمين بدين چنگال .
عبد الواسع جبلى .
در عهد عدل اوست كه ميشان هميكنند * هنگام خواب مروحه از پنجه ذئاب .
رضى نيشابورى .
سوى آبشخور آرد گرگ ميش لنك را بر سفت « 1 » * اگر اضداد عالم را نهيب تو شبان گردد .
كمال اسمعيل .
شير با آهو از يك منهل آب مىخورد و كبك با شاهين در يك مرقد خواب مىكند . عقد العلى .
صيت عدل او چنان مشهور شد كز خوف او * گرگ مر اغنام ضايع را شبان گردد همى
وطواط .
چنان بيك ره ميزان عدل شد طيار * كه ميل سوى كبوتر نميكند شاهين .
كمال اسمعيل .
ز انصاف تو سايهء پر شاهين * شده خوشترين خواب گاه كبوتر .
وطواط .
رسيده وعدهء عدل تو بدان درجه * كه پنبه را شود امروز پاسبان آتش .
وطواط .
گرگ و يوسف يكى بود سوى كور
سوى حاسد چه اين چه بانگ ستور . . . )
سنائى .
گرگ هميشه گرسنه است .
گر مادر خويش دوست دارى دشنام مده بمادر من .
نظير :
الم چون رسانى به من خير خير * چو از من نخواهى كه يا بى الم .
ناصر خسرو
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
گر ما مقصريم تو درياى رحمتى
. . . جرمى كه ميرود باميد عطاى تست . )
سعدى .
گر برانى از اين در درآيم از در ديگر
من آن گدا سمج مبرم كنايه نفهمم . . . )
نظير : تا هستم بريشت بستم .
گرمتر گردد همى از منع مرد
گرمتر شد مرد زان منعش كه كرد . . . )
مولوى .
( رجوع به : الانسان حريص على ما منع ، شود .
هامش
( 1 ) دوش . كتف .