گرچه با تو شه نشيند بر زمين خويشتن بشناس و نيكوتر نشين .
مولوى .
گرچه بازو سخت دارى زور با آهن مكن
سعديا با ساعد سيمين نشايد پنجه كرد . . . )
سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
گرچه به چشم عوام سنگچه چون لولو است ليك تف آفتاب فرق كند اين و آن .
خاقانى .
گرچه برخوانند هر دو ليك نتوان از محل بر فراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن .
سنائى .
گرچه بر روى رقعهء شطرنج لقب چوبپارهء شاه است آن بود شاه راستين كه و را بر سر تخت خسروى گاه است
سيف اسفرنك .
گرچه بساط از خز و اطلس بود نيز لگدخوارهء هر خس بود
( سفله كه زيور همه بر خويش بست * شد سرش از سرزنش خلق پست . . . )
امير خسرو .
گرچه بسيار بماند بنيام اندر تيغ نشود كند و نگردد هنر تيغ نهان .
فرخى .
گرچه بسيار بود زشت همان زشت است زشت هرگز نشود خوب به بسيارى .
ناصر خسرو .
گرچه بيرون زرزق نتوان خورد در طلب كاهلى نبايد كرد .
سعدى .
نظير :
رزق هرچند بيگمان برسد * شرط عقلست جستن از درها .
سعدى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گرچه پيوسته است بس دور است جان از كالبد گرچه نزديكست بس دور راست گوش از گوشوار .
( شاعران را از شمار راويان مشمر كه هست * جان عيسى آسمان و جاى طوطى شاخسار . . . )
سنائى .
گرچه تير از كمان هميگذرد از كماندار بيند اهل خرد .
سعدى .
نظير :
چاكرت گر بد است و گر بد نيست * به دو نيكش ز تست از خود نيست
چاكر مرد بد نكو نبود * لب خالى چو از سبو نبود ( كذا )
هست در دست تو چو تيغ و چو نى * تو زدى عيب خود منه به روى .
سنائى .
كارها را كارفرما مىكند . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، و رجوع به : كارها را كارفرما . . . ، شود .
گرچه جان در پاى ياران كردهام از راه صورت كس نكرد آهنگ جانم غير از آن ياران جانى .
اوحدى .