گر تو را حق آفريده زشترو تو مشو هم زشترو هم زشتخو .
مولوى .
گر تو را صد گنج زر متواريست از همه مقصود برخورداريست گه بده گاهى بخور گاهى بدار اينت برخوردارى است از روزگار .
عطار .
گر تو سنگ خاره و مرمر بوى چون بصاحبدل رسى گوهر شوى .
مولوى .
گر تو سنگى بلاى سختى كش ور نهاى سنگ بشكن و بگداز .
مسعود سعد .
گر تو شوى رنجه ز آسيب خار چشم دل غير بزوبين مخار .
امير خسرو .
رجوع به : يك سوزن به خود . . . ، شود .
گر تو قرآن بدين نمط خوانى ببرى رونق مسلمانى .
سعدى .
نظير :
يك مؤذن داشت يك آواز بد * شب همه شب ميدريدى حلق خود
كودكان ترسان از او در جامه خواب * مرد و زن ز آواز او اندر عذاب
مجتمع گشتند مر توزيع را * بهر دفع زحمت و تصديع را
پس طلب كردند او را در زمان * اقچها دادند و گفتند اى فلان
از اذانت جمله آسوديم ما * بس كرم كردى شب و روز اى كيا
بهر آسايش زبان كوتاه كن * در عوضمان همتى همراه كن
قافله ميشد بكعبه از وله * افچه بستد شد روان با قافله
شبگهى كردند اهل كاروان * منزل اندر موضع كافرستان
وان مؤذن عاشق آواز خود * در ميان كافرستان بانك زد
چند گفتندش مگو بانك نماز * كه شود جنگ و عداوتها دراز
او ستيزه كرد و لج بىاحتراز * گفت در كافرستان بانك نماز
جملگان خائف ز فتنه عامهاى * خود بيامد كافرى با جامهاى
شمع و حلوا و يكى جامهء لطيف * هديه آورد و بيامد شد اليف
پرس پرسان كاين مؤذن كو كجاست * كه صداى بانك او راحت فزاست
دخترى دارم لطيف و بس سنى * آرزو مىبود او را مؤمنى
هيچ چاره مىندانستم در آن * تا فروخواند اين مؤذن اين اذان
گفت دختر چيست اين مكروه بانك * كه بگوشم آيد اين در چار دانك
خواهرش گفتا كه اين بانك اذان * هست اعلام و شعار مؤمنان
باورش نامد بپرسيد از دگر * آندگر هم گفت آرى اى قمر
چون يقين گشتش رخ او زرد شد * وز مسلمانى دل او سرد شد