گرچه حجاب تو برون از حداست هيچ حجابيت چو پندار نيست .
عطار .
گرچه خوبى بسوى زشت بخوارى منگر كاندر اين ملك چو طاوس به كار است مگس .
سنائى .
گرچه دارد مور چون كوهى كمر اين دگر باشد بلا شك آن دگر .
عطار .
و رجوع به : پنج انگشت برادرند . . . ، شود .
گرچه دارد ناردانه رنگ لعل نابسود نيست لعل نابسوده در بها چون ناردان .
ازرقى .
گرچه دانى كه نشنوند بگوى
. . . هرچه ميدانى از نصيحت و پند . )
سعدى .
نظير :
وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ
. سورهء 51 آيهء 55 .
قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ .
قرآن كريم . سورهء 6 آيهء 91
گرچه در نفط سيهچهره توان ديد و ليك آن نكوتر كه در آئينهء بيضا بينند .
خاقانى .
گرچه دريا با بر آب دهد لب دريا هميشه خشك بود
( نفس من اگرچه جانبخش است * جگرم غرق خون چو مشك بود . . . )
سلمان ساوجى .
گرچه رسن دراز سرش هم بچنبر است
آويزد آنكسى كه گريزد ز مهر تو . . . )
معزى . رجوع به : رسن را گذر بر چنبر است . شود .
گرچه ز پشمند هر دو هرگز نبود زى خرد اى دوربين پلاس چون پرنون .
ناصر خسرو .
رجوع به : اين الثرى و الثريا . . . ، شود .
گرچه ز خاك هست به از خاك نسترن
گرچه ز عالم آمدهاى به ز عالمى . . . * دل به ز سينه باشد و جان به ز كالبد
سر به بود ز افسر و تن به ز پيرهن . )
اديب صابر .
گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو كند ليك نسنجد بدان زيرك زر عيار .
خاقانى .
گرچه سايه عكس شخص است اى پسر هيچ از سايه نتانى خورد بر
( . . . هين ز سايه شخص را ميكن طلب * در مسبب رو گذر كن از سبب . )
مولوى .
گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه كم است آخر از مگس عنقا .
سنائى .
گرچه شيرين و دلكش است رطب نخورد طفل اگر بداند تب تب نديد او بديد شيرينى لاجرم حال او همى بينى .
اوحدى .
گرچه صد بار باز گردد يار سوى او بازگرد چون طومار .