گر جهان پربرف گردد سربسر تاب خور بگدازدش در يك نظر .
مولوى .
گر جهان را پر در مكنون كنم روزى تو چون نباشد چون كنم .
مولوى .
گر جهان فرعون گيرد شرق و غرب سرنگون آيد ز حق درگاه حرب .
مولوى .
گر جهانى نشاط و ناز بود باغم مرگ جانگداز بود .
مكتبى .
گر چشم خداىبين ندارى بارى خورشيدپرست شو نه گوسالهپرست .
( اى برهمن آن عذار چون لالهپرست * رخسار نگار چاردهساله پرست . . . )
منسوب بشيخ ابو سعيد ابو الخير . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
گر چنين است خود نگهدارم .
( ابلهى مروزى به شهر هرى * سوى بازار برد لاشه خرى
لاغر و سست و پير و فرسوده * سم و دندان او همه سوده
جست دلال چست بر پشتش * گرد جنبان بسيخه و مشتش
گفت كاى تاجران راهروان * كه خرد مركبى جوان و دوان
مروزى گفت كاى بجان يارم * . . .
گفت دلال كاى مصحف خر * با تو سى سال بود هم آخر
در گمانى هنوز با خر خويش * دم خر گير اينك و سر خويش
هركه را ذوق طبع صافى نيست * ذوقش از شعر مجد خوافى نيست . )
مجد خوافى .
گرچه آب است قطرهء باران چون به دريا رسد گهر گردد .
( گر به قدر است شعر من چو شبه * از قبول تو چون درر گردد
كه ز تأثير چشمهء خورشيد * سنگ خارا بكوه زر گردد . . . )
عبد الواسع جبلى .
گرچه احسان نكوست از كموبيش ظلم باشد به غير موضع خويش .
مكتبى .
گرچه از طبعند هردو به بود شادى ز غم ورچه از چو بند هردو به بود منبر ز دار .
عنصرى .
گرچه اين قصرها طربناك است چون بگردون نميرسد خاك است
( . . . نردبانى چنان بساز اى كرد * كه تواند بآسمانت برد
خانهاى بس بود گروهى را * چو كشى بر سپهر كوهى را . )
اوحدى .
رجوع به : داشت لقمان . . . ، شود .